بخش ۲
از طَرَفی نیز در آن صبحگاهزُهره مِهین دخترِ خالویِ ماه
آلهۀ عشق و خداوندِ نازآدمیان را به مَحَبّت گداز
پیشۀ وی عاشقی آموختنخرمنِ اَبناء بشر سوختن
خسته و عاجز شده در کارِ خودواله و آشفته جو افکارِ خود
خواست که برخستگی آرد شکستیک دو سه ساعت کشد از کار دست
سیرِ گلُ و گردشِ باغی کندتازه ز گلُ گَشت دِماغی کند
کند ز بر کِسوَتِ افلاکیانکرد به سر مِقنَعه خاکیان
خویشتن آراست به شکلِ بشرسویِ زمین کرد ز کیهان گذر
آمد از آرامگهِ خود فرودرفت بدان سو که منوچهر بود
زیرِ درختی به لبِ چشمه سارچشمِ وی افتاد به چشمِ سوار
تیرِ نظر گشت در او کارگرکارگرست آری تیرِ نظر
لرزه بیفتاد در اعصابِ اورنگ پرید از رخِ شادابِ او
گشت به یک دل نه به صد دل اسیردر خمِ فتراکِ جوانِ دِلیر
رفت که یک باره دهد دل به بادیادِ اُلوهّیتِ خویش اوفتاد
گفت به خود خلقتِ عشق از منستاین چه ضعیفّی و زبون گشتن است
من که یکی عُنصُرِ اَفلاکیَماز چه زبونِ پسری خاکیم
آلهۀ عشق منم در جَهاناز چه به من چیره شود این جوان
من اگر آشفته و شیدا شومپیشِ خدایان همه رسوا شوم
عشق که از پنجۀ من زاده استوز شکنِ زلفِ من افتاده است
با من اگر دعویِ کَشتی کندبا دگران پس چه دُرُشتی کند؟
خوابگهِ عشق بود مشت منزادۀ من چون گَزَد انگشتِ من؟
تاری از آن دام که دایم تنمدر رهِ این تازه جوان افکنم
عشق نهم در وی و زارش کنمطُرفه غزالی است شکارش کنم
دست کشم بر کَل و بر گوشِ اوتا بپرد از سرِ او هوشِ او
جنبشِ یک گوشۀ ابرویِ منمیکَشَدَش سایه صفت سویِ من
من که بشر را به هم انداختمعاشق و دلدادۀ هم ساختم
خوب توانم که کنم کارِ خویشسازمش از عشق گرفتارِ خویش
گرچه نظامی است غلامش کنممنصرِف از شغلِ نظامش کنم
این همه را گفت و قوی کرد دلداد به خود جرأت و شد مستقلّ
کرد نهان عَجز و عیان نازِ خویشهیمنه پی داد به آوازِ خویش
گفت سلام ای پسرِ ماه و هورچشمِ بد از رویِ نکویِ تو دور
ای ز بشر بهتر و بگزیده تربلکه ز من نیز پسندیده تر
ای که پس از خَلقِ تو خَلاّقِ توهمچو خلایق شده مُشتاقِ تو
ای تو بهین میوۀ باغِ بِهیغنچۀ سرخِ چمنِ فَرّهی
چینِ سرِ زلفِ عروسِ حیاتخالِ دلارایِ رخِ کاینات
در چمنِ حسن گل و فاختهسرخ و سفیدی به رُخَت تاخته
بسکه تو خِلقت شدهٔی شوخ و شنگگشته به خلقت کُنِ تو عرصه تنگ
کز پسِ تو باز چه رنگ آوَرَدحسنِ جهان را به چه قالب بَرَد
بی تو جهان هیچ صفایی نداشتباغی اُمید آب و هوایی نداشت
قصدِ کجا داری و نامِ تو چیستدر دلِ این کوه مرامِ تو چیست
کاش فرود آیی از آن تیز گامکز لبِ این چشمه ستانیم کام
در سرِ این سبزه من و تو به همخوش به هم آییم در این صبحدم
مُغتَنم است این چمنِ دلفریبای شهِ من پای در آر از رکیب
شاخِ گلی پا به سرِ سبزه نهشاخِ گل اندر وسطِ سبزه به
بند کن آن رشه به قربوسِ زینجفت بزن از سرِ زین بر زمین
خواهی اگر پنجه به هم افکنمور دو کفِ دست رکابی کنم
تا تو نهی بر کفِ من پای خودگرم کنی در دل من جایِ خود
یا که بنه پا به سرِ دوشِ منسر بخور از دوش در آغوشِ من
نرم و سبک روح بیا در بَرَمتات چو سبزه به زمین گسترم
بوسۀ شیرین دهمت بی شمارقصۀ شیرین کنمت صد هزار
کوه و بیابان پیِ آهو مَبُرغصۀ هم چشمیِ آهو مخور
گرم بُوَد روز دلِ کوهسارآهُوَکا دست بدار از شکار
حیف بُوَد کز اثر آفتابکاهَد از آن رویِ چو گُل آب و تاب
یا ز دمِ بادِ جنایت شِعاربر سرِ زلفت بنشیند غبار
خواهی اگر با دلِ خود شور کنهرچه دلت گفت همانطور کن
این همه بشنید منوچهر از اوهیچ نیامد به دلش مِهر از او
روحِ جوان همچو دلش ساده بودمنصرِف از میلِ بت و باده بود
گرچه به قد اندکی افزون نمودسالِ وی از شانزده افزون نبود
کشمکشِ عشق ندیده هنوزلَذَّت مستی نچشیده هنوز
با همۀ نوش لبی ای عجبکز میِ نوشش نرسیده به لب
بود در او روحِ سپاهیگریمانعِ دل باختن و دلبری
لاجَرَم از حُجب جوابی ندادیافت خِطابی و خِطابی نداد
گویی چسبیده ز شَهد زیادلب به لبِ آن پسرِ حور زاد
زُهره دگر باره سخن ساز کردزمزمۀ دلبری آغاز کرد
کای پسرِ خوب تعلّل مکندر عملِ خیر تأمّل مکن
مهر مرا ای به تو از من دُرودبینی و از اسب نیایی فرود؟!
صبح به این خُرَّمی و این چمنبا چمن آرا صنمی همچو من
حیف نباشد که گِرانی کنیصابِری و سخت گمانی کنی
لب مَفِشار اینهمه بر یکدگررنگِ طبیعی ز لب خود مبر
یا برسد سرخیِ او را شکستیا کندش سرختر از آنچه هست
آنکه ترا این دهنِ تنگ دادوان لبِ جان پرورِ گلرنگ داد
داد که تا بوسه فَشانی همیگه بدهی گه بِسِتانی همی
گاه به ده ثانیه بی بیش و کمگیری سی بوسه زمن پشتِ هم
گاه یکی بوسه ببخشی ز خویشمدّتش از مدّت سی بوسه بیش
بوسۀ اوّل ز لب آید به دربوسۀ ثانی کشد از ناف سر
حال ببین میلِ کدامین تُراستهر دو هم ارمیل تو باشد رواست
باز چو این گفت و جوابی ندیدزورِ خدایی به تن اندر دمید
دست زد و بندِ رکابش گرفتریشۀ جان و رگِ خوابش گرفت
خواه نخواه از سرِ زینش کشیددر بغلِ خود به زمینش کشید
هر دو کشیده سرِ سبزه درازهر دو زده تکیه بر آرنجِ ناز
قد متوازی و مُحاذی دو خَدگویی کاندازه بگیرند قد
عارضِ هر دو شده گلگون و گَرماین یکی از شهوت و آن یک ز شرم
عشق به آزرم مقابل شدهبر دو طرف مسأله مشکل شده
زهرۀ طناز به انواعِ نازکرد بر او دستِ تمتّع دراز
تُکمه به زیر گلویش هرچه بودبا سرِ انگشتِ عُطوفت گشود
یافت چو با بی کُلَهی خوشترشکج شد و برداشت کلاه از سرش
دست به دو قسمتِ فرقش کشیدبرقی از آن فرق به قلبش رسید
موی که نرم افتد و تیمار گرمبرق جهد آخر از آن موی نرم
از کفِ آن دست که با مهر زدبرقِ لطیفی به منوچهر زد
رفت که بوسد ز رخِ فرّخشرنگِ منوچهر پرید از رُخَش
خورد تکان جملۀ اعضایِ اواز نُکِ سر تا به نُکِ پای او
دید کز آن بوسه فنا میشودبوالهوس و سر بهوا میشود
دید که آن بوسه تمامش کندمنصرِف از شغلِ نظامش کند
بر تنِ او چِندِشی آمد پدیدپس عَرَقی گرم به جانش دوید
بُرد کمی صورتِ خود را عقبطرفه دلی داشته یا للعجب!
زُهره از این واقعه بی تاب شدبوسه میان دو لبش آب شد
هر رُطَبی را که نچینی به وقتآب شود بعد به شاخِ درخت
گفت ز من رخ ز چه بر تافتی؟بلکه ز من خوب تری یافتی
دل به هوایِ دگری داشتی؟یا لبِ من بی نمک انگاشتی
بر رُخَم ار آخته بودی تو تیغبه که ز من بوسه نمایی دِریغ
جز تو کس از بوسۀ من سر نخوردهیچکس این طور به من بر نخورد
از چه کنی اَخم مگر من بَدَمبلکه ملولی که چرا آمدم؟
من که به این خوبی و رعناییمدختَرَکی عشقی و شیداییم
گیرِ تو افتادهام ای تازه کاربهتر از این گیر نیاید شکار
خوب ببین بد به سراپام هست؟یک سرِ مو عیب در اعضام هست؟
هیچ خدا نقص به من داده است؟هیچ کسی مثل من افتاده است؟
این سر و سیمایِ فرح زایِ مناین فرح افزا سر و سیمایِ من
این لب و این گونه و این بینیمبینیِ همچون قلمِ چینیم
این سر و این سینه و این ساقِ مناین کفِ نرم این کفلِ چاقِ من
این کَل و این گردن و این نافِ مناین شکمِ بی شکنِ صافِ من
این سر و این شانه و این سینهامسینۀ صافی تر از آیینهام
باز مرا هست دو چیزِ دگرکِت ندهم هیچ از آنها خبر
رازِ درونِ دلِ پاچین مپرساز صفتِ ناف به پایین مپرس
هست در این پرده بس آوازههانغمۀ دیگر زند این سازها
چون بنهم پای طرب بر بِساطاز در و دیوار ببارد نِشاط
بر سرِ این سبزه برقصم چنانکز اثرِ پام نماند نشان
زیرِ پیِ من نشود سبزه لِهنرمترم من به تن از کُرکِ بِه
چون ز طرب بر سرِ گُل پا نِهمدر سبکی تالیِ پروانه ام
گر بِجَهَم از سرِ این گُل بر آنهیچ به گُلها نرسانم زیان
رقصِ من اندر سرِ گُلهایِ باغرقصِ شعاع است به رویِ چراغ
بسکه بود نَیِّر و رَخشان تَنَمنور دهد از پسِ پیراهنم
زانچه ترا خوب بُوَد در نظربوسۀ من باشد از آن خوبتر
هرچه ز جنس عسل و شِکّر استبوسۀ من از همه شیرین تر است
تا دو سه بوسه نسِتانی همیلَذَّتِ این کار ندانی همی
تو بستان بوسه ای از من فَرِهبد شد اگر، باز سرِ جاش نِه!
ناز مکن! من ز تو خوشگلترممن ز تو در حسن و وجاهت سَرَم
نی غلط افتاد تو خوشگلتریدر همه چیز از همه عالم سری
اخم مکن! گوش به عرضم بدهمُفت نخواهم ز تو، قرضم بده!
نیست در این گفتهٔ من سوسهایگر تو به من قرض دهی بوسهای
بوسۀ دیگر سر آن مینهملحظۀ دیگر، به تو پس میدهم
من نه ترا بیهده وِل میکنمگر ندهی بوسه دُوئِل میکنم!
گر ندهی بوسه عذابت کنماز عَطَشِ عشق کبابت کنم
نی غلطی رفت، ببخشا به مندور شد از حَدِّ نِزاکت سخن
بر تو اگر گفتۀ من جور کردمن چه کنم عشقِ تو این طور کرد
من که نگفتم تو بده بوسه مفتطاق بده بوسه و برگیر جفت
از چه کنی سد درِ داد و ستد؟فایده در داد و ستد میرسد!
قرض بده منفعتش را بگیرزود هم این قرض گزارم نه دیر
از لب من بوسه مکرّر بگیرچون که به آخِر رسد از سر بگیر
از سرِ من تا به قدم یک سرههست چراگاهِ تو آهو بره
از تو بود درّه و ماهورِ آنچشمۀ نزدیک و تلِ دور آن
هر طرفش را که بخواهی بچرهر گُلِ خوبی که بیابی بخر
عیشِ ترا مانع و محذور نیستتَمر بود یانِع و ناطور نیست
ور تو ندانی چه کنی، یادگیر!یاد از این زُهره استاد گیر
خیز تو صیّاد شو و من شکارمن بدوم سر به پیِ من گذار
من نه شکارم که ز تو رم کنمزحمت پایِ تو فراهم کنم
تیر بینداز که من از هواگیرم و در سینه کنم جابجا
من ز پِی تیرِ تو هر سو دَوَمتیرِ تو هر سو رود آن سو رَوَم!
چشم به هم نِه که نبینی مرامن ز تو پنهان شوم این گوشهها
گر تو مرا آیی و پیدا کنیمیدهمت هر چه تمناّ کنی
ریگ بیاور که زنی طاق و جفتبا گروِ بوسه، نه یا حرف مفت
جِر بزنی یا نزنی پَردهایخوب رخی، هرچه کنی کردهای!
گاه یکی نیز از آن ریگهابین دو انگشت بنه در خِفا
بی خبر از من بپران سوی مننرم بزن بر هدفِ روفِ من
کج شو وزین جویِ روان پشتِ همآب بپاش از سرِ من تا قدم
مشت خود از چشمه پر از آب کنسر به پیِ من نه و پرتاب کن
غصّه مخور گر تنِ من خیس شدرختِ اتو کردۀ من کیس شد
آب بپاش از سرِ من تا به پاهست در این کار بسی نکتهها
نازک و تنگ است مرا پیرهنتر که شود نیک بچسبد به تن
پست و بلندی همه پیدا شودآنچه نهفته است هویدا شود
کشف بسی سرِّ نهانت کندرازِ پسِ پرده عیانت کند
گاه بکش دست بر ابرویِ منگاه به هم زن سرِ گیسویِ من
گاه بیا پیش که بوسی مرارخ چو برم پیش تو وا پس گرا
گر گذر از بوسه کند مطلبتمیزنم انگشتِ ادب بر لبت
گر ببری دست به پایینِ منترکه خوری از کفِ سیمینِ من
ناف به پایین نبری دست رانشکنی از بیخِرَدی بست را
گر بِبری دست تَخَطّی به بستترکه گُل میزنمت پشتِ دست
گاه بیا روی و زمانی به زیرگاه بده کولی و کولی بگیر
گه به لبِ کوه برآریم هایتا به دل کوه بپیچد صَدای