گنج

بخش ۳

سبزه نگر تازه به بار آمدهصافی و پیوسته و روغن زده
سُرسُرۀ فصلِ بهاران بُوَدوز پی سُر خوردنِ یاران بُوَد
همچو دو پروانۀ خوش بال و پرداده عِنان بر کفِ بادِ سحر
دست به هم داده بر آن سُر خوریمگاه به هم گاه ز هم بگذریم
بلکه ز اجرامِ زمین رد شویمهر دو یکی روحِ مجرَّد شویم
سیر نماییم در آفاقِ نوراز نظرِ مردمِ خاکی به دور
باش تو چون گربه و من موشِ توموشِ گرفتار در آغوشِ تو
گربه صفت وَرجَه و گازَم بگیروِل ده و پَرتَم کن و بازم بگیر
طفل شو و خُسب به دامانِ منشیر بنوش از سرِ پستانِ من
از سرِ زلفم طلبِ مُشک کنبا نَفَسِ من عَرَقت خُشک کن
ورجَه و شادی کن و بشکن بزنگُل بِکن از شاخه و بر من بزن
دست بکش بر شکمِ صافِ منبوسه بزن بر دهنِ نافِ من
ماچ کن از سینۀ سیمینِ منگاز بگیر از لبِ شیرینِ من
همچو کَلم بو کن و چون مُل بنوشبفکن و لُختم کُن و بازم بپوش
غنچه صفت خنده کن و باز شوعشوه شو و غمزه شو و ناز شو
قِلقِلَکَم می‌ده و نِشکان بگیرمن چه بگویم چه بکن، جان بگیر!
گفت و دگر باره طلب کرد بوسباز شد آن چهرۀ خندان عَبوس
از غضب افکنده بر ابرو گِرِهاز پیِ پیکار کمان کرده زه
خواست چو با زُهره کند گفتگورویِ هم افتاد دو مژگانِ او
خفتنِ مژگانش نه از ناز بودبلکه در آن خفتگی یک راز بود
امر طبیعی است که در بینِ راهچون برسد مرد لبِ پرتگاه
خواهد از این سو چو به آن سو جهدچشمِ خود از واهمه بر هم نِهَد
تازه جوان عاقبت اندیش بودبا خبر از عاقبتِ خویش بود
دید رسیدست لبِ پرتگاهواهمه از چشم ببست از نگاه
آه چه خو خلبِ مَهیبی است عشق!مهلکۀ پر ز نهیبی است عشق
کیست که با عشق بچوشد همیوز دو جهان دیده نپوشد همی
باری از آن بوسه جوانِ دِلیرواهمه بگرفت و سرافکند زیر
گفت که ای نسخه بَدَل از پَریجلدِ سوم از قمر و مشتَری
عطفِ بیان از گل و سرو و سَمَنجملۀ تأکید ز باغ و چمن
دانَمت از جنس بشر برتریلیک ندانم بشری یا پری؟
عشوه از این بیش به کارم مکنصرف مساعی به شکارم مکن
بر لبم آنقدر تَلَنگُر مزنجاش بماند به لبم، پُر مزن
شوخ مشو، شُعبَده بازی مکنپیش میا دست درازی مکن
دست مزن تا نشود زینهارعارضِ من لاله صفت داغدار
گر اثری مانَد از انگشتِ توباز شود مشتِ من و مشتِ تو
عذر چه آرد به کسان رویِ منیک منم و چشمِ همه سویِ من
ظهر که در خانه نهم پای خودبگذرم از موقفِ لالای خود
آن که قدش چِفته چو شمشیر شدتا قدِ من راست تر از تیر شد
بیند اگر در رخِ من لکّه‌ایبی شک از آن لکّه خورد یکّه‌ای
تا دلِ شب غُرغُر و غوغا کندمُغتَنَمَم سازد و رُسوا کند
خلق چه دانند که این داغ چیستبر رخ من داغِ تو یا داغِ کیست
کیست که این ظلم به من کرده استمرد بَرَد تهمت و زن کرده است
شهد لبِ من نَمَکیده است کسدر قُرُقِ من نَچَریده است کس
هیچ خیالی نزده راهِ منبَدرَقه کس نشده آهِ من
زاغچه کس ننشستم به بامباد به گوشم نرسانده پیام
سیر ندیده نظری در رُخَمشاد نگشته دلی از پاسُخَم
هیچ پریشان نشده خواب منابر ندیده شبِ مهتابِ من
آینۀ من نپذیرفته رنگپایِ نَباتم نرسیده به سنگ
خورده‌ام از خوب رُخان مشت‌هاسوزنِ نِشکان ز سر انگشت‌ها
خوب رُخان خوش روشان خیل خیلسویِ من آیند همه همچو سیل
عصر گذر کن طَرَفِ لاله زارسرو قدان بین همه لاله عِذار
هر زن و مردی که به من بنگردیک قدم از پهلوی من نگذرد
عشوه کنان بگذرد از سویِ منتا زند آرنج به بازویِ من
گرچه جوانم من و صاحب جَمالمهر بتان را نکنم احتمال
زن نکند در دل جنگی مقامعشقِ زنان است به جنگی حرام
عاشقی و مردِ سَپاهی کجادادنِ دل دست مناهی کجا؟
جایگهِ من شده قلبِ سپاهقلبِ زنان را نکنم جایگاه
مردمِ بی اسلحه چون گوسفنددر قُرُقِ غیرتِ ما می‌چَرَند
گرگ شناسیم و شبانیم ماحافظِ ناموسِ کسانیم ما
تا که بر این گلّه بزرگی کنیمنیست سَزاوار که گُرگی کنیم
خون که چَکَد بهرِ وطن رویِ خاکحیف بُوَد گر نبُوَد خونِ پاک
قلبِ سپاه است چو مأوایِ منقلبِ فلان زن نشود جایِ من
مکرِ زنان خوانده‌ام اندر رُمانعشقِ زنان دیده‌ام از این و آن
دیده و دانسته نیفتم به چاهکج نکنم پای خود از شاهراه
شاه پرستی است همه دینِ منحُبِّ وطن پیشه و آیین‌ِ من
بیند اگر حضرتِ اشرف مراآید و بیرون کند از صف مرا
گر شنود شاه غضب می‌کندبی ادبان را شه ادب می‌کند
هر چه میانِ من و تو بگذردباد برِ شاه خبر می‌برد
باد بر شاه بَرَد از هواکوه بگوید به زبانِ صَدا
بر سرِ ما فکری اگر ره کندخلقتِ آن فکر، خودِ شه کند
فُرمِ نظام است چو در بر مراصحبتِ زن نیست مُیَسَّر مرا
بعد که آیم به لباسِ سِویلاز تو تَحاشی نکنم بی دلیل
ناز نیاموز تو سرباز رابهرِ خود اندوخته کن ناز را
خیز و برو دست بدار از سرمنیز مَبَر دست به پایین ترم!
زُهره که در موقعِ گفتارِ اوبود فنا در لبِ گلنارِ او،
مانده در او خیره چو صورتگریدر قلمِ صورتِ بُهت آوری
یا چو کسی هیچ ندیده تَذَرْودیده تَذَروی به سرِ شاخِ سرو
دید چو انکارِ منوچهر راکرد فزون در طلبش مهر را
پنجهٔ عشقست و قوی پنجه ایستکیست کز این پنجه در اشکنجه نیست
منع بُتان عشق فزون تر کندناز، دلِ خون شده خون تر کند
هر چه به آن دیر بود دست رسبیش بُوَد طالبِ آن را هوس
هرچه که تحصیلِ وی آسان بُوَدقدر کم و قیمتش ارزان بُوَد
لعل همان سنگ بُوَد لیک سرخهست بسا سنگ چو او نیک سرخ
لعل ز معدن چو کم آید به دَرلاجَرم از سنگ گران سنگ‌تر
گر رادیوم نیز فراوان بُدیقیمت اَحجارِ بیابان بُدی
الغرض آن انجمن آرایِ عشقماهی مستغرِق دریایِ عشق
آتشِ مِهرِ ابد اندوختهدر شررِ آتشِ خود سوخته
گرچه از او آیتِ حِرمان شنیدبیش شدش حرص و فزون شد اُمید
گفت جوان هر چه بُوَد ساده ترهست به دل باختن آماده تر
مرغِ رمیده نشود زود رامدام ندیده است که افتد به دام
جَست ز جا با قدِ چون سلسلهطعنه و تشویق و عِتاب و گِلِه
گفت چه ترسوست، جوان را ببین!صاحبِ شمشیر و نشان را ببین!
آن که ز یک زن بود اندر گریزدر صف مردان چه کند جَست و خیز
مردِ سپاهی و به این کم دلی!بچّه به این جاهلی و کاهلی!
بسکه ستم بر دلِ عاشق کندعاشقِ بیچاره دلش دق کند
گرچه به خوبّی رُخَت وَرد نیستبینِ جوانان چو تو خونسرد نیست
مرد رشید اینهمه وَسواس چیستمردِ رشیدی، ز کست پاس چیست
پلک چرا رویِ هم انداختیروز به خود بهرِ چه شب ساختی؟
جز من و تو هیچ کس اینجا که نیستپاسِ که داری و هراست ز چیست؟
سبزه تو ترسی که گُواهی دهدنامه به ارکانِ سپاهی دهد
سبزه که جاسوس نباشد به باغدادنِ راپورت نداند کلاغ
قلعه بگی نیست که جَلبَت کندحاکم شرعی نه که حَدَّت زند
نیست در اینجا ماژُری، محبَسیمنصبِ تو از تو نگیرد کسی
بیهُده از شاه مترسان مراجانِ من آن قدر مرنجان مرا
در تو نیابد غضبِ شاه راههیچ مَتَرس از غضبِ پادشاه
عشق فکن در سرِ مردم منمعشقِ ترا در سرِ شاه افکنم
چون گلِ رخسارِ تو وا می‌شودشاه هم از زُهره رضا می‌شود
این همه محجوب شدن بیخود استحُجب ز اندازه فزون تر بد است
مرد که در کار نباشد جَسوردور بُود از همه لذات، دور!
هر که نهند پایِ جَلادت به پیشعاقبت از پیش بَرَد کار خویش
آن که بود شرم و حیا رهبرشخلق رُبایند کلاه از سرش
هر که کند پیشۀ خود را ادبدر همه کار از همه مانَد عقب
کام طلب، نام طلب می‌شودشاخِ گُلِ خشک، خَطَب می‌شود
زندگیِ ساده در این روزگارساده مشو، هیچ نیاید به کار!
گر تو هم این قدر شوی گول و خامهیچ ترقّی نکنی در نظام
آتَشِ سرخی تو، خُمُودت چراآبِ روانی تو، جُمُودت چرا
تازه جوانی تو، جوانیت کو؟عید بُوَد، خانه تکانیت کو؟
لعلِ ترا هیچ به از خنده نیستاخم به رخسارِ تو زیبنده نیست
گر نه پیِ عشق و هوا داده‌انداین همه حسن از چه ترا داده‌اند؟
کان ز پیِ بذلِ زر آمد پدیدشاخه برای ثمر آمد پدید
نور فشانی است غرض از چراغبهر تفرّج بُود آیینِ باغ
دُرِّ ثمین از پیِ تزیین بُوَددخترِ بکر از پیِ کابین بود
غنچه که در طرف چمن وا شودمی نتوان گفت که رسوا شود
مه که ز نورش همه را قسمتستمی نتوان گفت که بی عصمتست
حسنِ تو بر حدِّ نصاب آمدهبیشتر از حدّ و حساب آمده
حیف نباشد تو بدین خَطّ و خالبر نخوری، بر ندهی از جمال
عشق که نَبوَد به تو، تنها گلیعشق که شد، هم گل و هم بلبلی
زندگیِ عشق عجب زندگیستزنده که عاشق نبُوَد زنده نیست
حسنِ بِلا عشق ندارد صفالازم و ملزومِ همند این دو تا
قدرِ جوانی که ندانی بدانچند صباحی که جوانی بدان
بعد که ریشِ تو رسد تا کمربا تو کسی عشق نورزد دگر
عشق به هر دل که کند انتخابهمچو رود نرم که در دیده خواب
عشق بدین مرتبه سهلُ‌القبولبر تو گِران آمده ای بوالفضول
گر تو نداری صفتِ دلبریمرد نی‌ای صفحه‌ای از مرمِری
پردۀ نقّاشیِ الوانیاساخته از زر بُتِ بی جانیا
از تو همان چشم شود بهره ورعضوِ دگر بهره نبیند دگر
عکسِ تو در چَشمِ من افتاده استمستیِ چشم من از آن باده است
این که تو گفتی که ز مِهری بَریفارغی از رسم و ره دلبری
آن لبِ لعلِ تو هم اندر نهفتوصفِ ترا با من این گونه گفت
گفت و نگفته است یقیناً دروغتازه رسیدی تو به حدِّ بلوغ
شاخ تو پیوند نخورده هنوزطوطیِ تو قند نخورده هنوز
جمع نگشته‌ست هنوز از عِفافدامنِ پیراهنِ تو رویِ ناف
وصلِ تو بر شیفتگان نوبر استنوبر هر میوه گرامی‌تر است
من هم از آن سویِ تو بشتافتمکاشهبِ تو تازه نفس یافتم
از تو توان لذّت بسیار بُردبا تو توان تخته زد و باده خورد
با تو توان خوب هم آغوش شدخوب در آغوشِ تو بی‌هوش شد
می‌گذرد وقت، غنیمت شمار!بر خور از این سفرۀ بی انتظار!
چون سخنِ زُهره به این جا رسیدکارِ منوچهر به سختی کشید
دید به گِل رفته فرو پای اوشورشی افتاده بر اعضای او
دل به برش زیر و زبر می شودعضو دِگر طَورِ دگر می‌شود!
گویی جامی در کشیده است مینشوه شده داخلِ شریانِ وی
یا مگر از رخنۀ پیراهنشمورچِگان یافته ره بر تنش
رفت از این غُصّه فرو در خیالکاین چه خیالست و چه تغییرِ حال
از چه دلش در تپش افتاده استحوصله در کشمکش افتاده است
گرسنه بودش دل و سیرش نگاهظاهرِ او معنی خواه و نخواه
شرم بر او راهِ نَفس می‌گرفترنگ به رخ داده و پس می گرفت
رنگ پریده اگر اندر هواقابلِ حسّ بودی و نشو و نما
زان همه الوان که از آن رخ پریدقوسِ قُزَح می‌شدی آن جا پدید
خواست نیفتاده به دامِ بلاخیزد و زان ورطه زند ور حلا
گفت دِریغا که نکرده شکارهیچ نیفتاده تفنگم به کار
گور و گوزنی نزده بر زمینکبک نیاویخته بر قاچِ زین
سایه برفت و بپرید آفتابشد سرِ ما گرم چو این جویِ آب
سوخت ز خورشید رخِ روشنمغرقِ عرق شد ز حرارت تنم
خانگیانم نگرانِ منندچشم به ره منتظرانِ منند
صحبتِ عشق و هوس امروز بسمنتظران را به لب آمد نفس
جمعۀ دیگر لبِ این سنگِ جوباد میانِ من و تو رانده‌وو
زهره چو بشنید نوایِ فِراقطاقتش از غصّه و غم گشت طاق
دید که مرغِ دل آسیمه سردر قفسِ سینه زند بال و پر
خواهد از آن تنگ مکان برجهدبال زنان سر به بیابان نهد
رویِ هم افکند دو کف از اسفباز سویِ سینۀ خود برد کف
داد بر آرامگهِ دل فشارتا نکند مرغِ دل از وی فرار
اشک به دورِ مژه‌اش حلقه بستژاله به پیراهنِ نرگس نشست
گفت که آه ای پسرِ سنگ دلای ز دلِ سنگِ تو خارا خَجِل
مادر تو گر چو تو مَنّاعه بودهیچ نبودی تو کنون در وجود
ای عجبا آن که ز زن آفریدچون ز زن این گونه تواند برید!
حیف بُوَد از گهرِ پاکِ تواین همه خودخواهی و امساکِ تو
این چه دلست ای پسرِ بی نظیرسخت تر از سنگ و سیه تر ز قیر
تا به کی آرم به تو عجز و نیازوای که یک بوسه و این قدر ناز!؟
این همه هم جور و ستم می‌شوداز تو ز یک بوسه چه کم می‌شود
گرچه مرا بی تو روا کام نیستبی تو مرا لحظه ای آرام نیست
گر تو مَحَبَّت گُنَه انگاشتیاین همه حسن از چه نگه داشتی
کاش شود با تو دو روزی ندیمنایبِ هم قدِّ تو عبدالرّحیم
یک دو شبی باش به پهلویِ اوتا که کند در تو اثر خویِ او
تا تو بیاموزی از آن خوش خِصالطرزِ نظر بازی و غنج و دلال
بین که خداوند چه خوبش نمودپادشهِ مُلکِ قلوبش نمود
مکتبِ عشق است سپرده به اواوست که از جمله بُتان برده گو
آنچه ندانی تو ازو یاد گیرمشقِ نکو کاری از اُستاد گیر
خوب ببین خوب رُخان چون کنندصیدِ خَواطِر به چه افسون کنند
اهلِ نظر جمله دعایش کنندشیفتگان جان به فدایش کنند
خلق بسوزند به راهش سپندتا نرسد خویِ خوشش را گزند
وه چه بسا سیم رخ و سیم ساقبهرِ وی از شوی گرفته طلاق
این همه از عشق فحاشی مکنسفسطه و عذرتراشی مکن
جمعه و تعطیل، شتابت ز چیستبا همه تعجیل اَیابَت ز چیست؟
رنج چو عادت شود آسودگیستقید بی‌آلایشی آلودگیست
گر تو نخواهی که دمد آفتابباز کن آن لعلِ لب و گو متاب
گر به رُخَت مهر رساند زیاندامنِ پاچین کنمت سایبان
جا دهمت همچو روان در تنمگیرمت اندر دلِ پیراهنم
در شکنِ زلف نهانت کنممخفی و محفوظ چو جانت کنم
دسته‌ای از طرّهٔ خود بر چِنَمبادزنی سازم و بادت زنم
اشک ببارم به رخت آن قَدَرتا نکند در تو حرارت اثر
سازمت از چشمۀ چَشمِ زُلالچالۀ لب چاهِ زنخ مال مال
آن دو کبوتر که به شاخ اندرندحاملِ تختِ منِ نام آورند
چون سفر و سیر کنم در هواتختِ مرا حمل دهند آن دو تا
پر کشم از خاک به سویِ سپهرتندتر از تابشِ اَنوارِ مهر
گویمشان آمده پر وا کنندبر سرِ تو سایه مُهیّا کنند
این که گَه از شاه بترسانیَمگه زَنِ مردم به غلط خوانیَم
هیچ ندانی تو که من کیستمآمده این جا ز پیِ چیستم
من که تو بینی به تو دل باختمرویِ ترا قبلۀ خود ساختم
حجله نشینِ فلکِ سوّممعاشق و معشوق کُنِ مردمم
شور به ذرّاتِ جهان می‌دهمحسن به این، عشق به آن می‌دهم
چشم به هر کس که بدوزم همیخرمنِ هستیش بسوزم همی
عشقِ یکی بیش و یکی کم کنمبیش و کمِ آن دو مُنَظَّم کنم
هرکه ببینم به جنون می‌روددارد از اندازه برون می‌رود
عشق عنان جانبِ خون می کشدکارِ مَحَبَّت به جُنون می‌کشد
مختصری رحم به حالش کنمراه نمایی به وِصالش کنم
چاشنی خوانِ طبیعت منمزین سبب از بین خدایان زنم
گرچه همه عشق بود دینِ منباد بر او لعنت و نفرینِ من
داد به من چون غم و زحمت زیادقسمت او جز غم و زحمت مباد!
تا بُوَد، افسرده و ناکام باد!عشق خوش آغاز و بد انجام باد!
یا ز خوشی میرد و یا از ملالهیچ مبیناد رُخِ اعتدال
باد چو اطفال همیشه عَجولبی سببی خوش دل و بی خود ملول
خانه خدایی کند آن را به روزخادمِ مستی به لقب خانه سوز
پهن کند بسترِ خوابش به شامخادمه‌ای بوالهوس آشفته نام
باد گرفتار به لا و نِعَمخوف و رَجا چیره بر او دم به دم
صبر و شکیبایی ازو دور بادبا گله و دَغدَغه محشور باد
آن که خداوند خدایان بُوَدخالقِ ما و همه کیهان بُوَد
عشق چو در قالبِ من آفریدقالبِ من قالبِ زن آفرید
گر تو شوی با منِ جاوید مَعزندۀ جاوید شوی بِالتَّبع
نیست فنا چون به من اندر ز مَنزندۀ جاوید شوی همچو من
من نه ز جنسِ بشرم نه پَریدارم از این هر دو گهر برتری
رَبَّهِ نَوعَم به زبانِ عربداور حسنم به لِسانِ ادب
اوّلِ اسمِ تو چو باشد مَنُوهست مرا خواندنِ مینو نِکو
مینویِ عشقم من و عشقم فن استوان همه شیدایی و شور از من است
گر نَبُدی مرتعِ من در فلکسفرۀ هستی نشدی با نمک
سر به سرِ عشق نهادن خطاستآلهه عشق بسی ناقُلاست
حکم به درویش و به سلطان کندهرچه کند با همه یک سان کند
گر تو نخندی به رُخم این سفربر لبِ خود خنده نبینی دگر
گرچه تو در حسن امیرِ منیعاقبه‌الامر اسیرِ منی
آلهۀ عشق بسی زیرک استپیرِ خرد در برِ او کودک است
حسن شما آدمیان کم بقاستعشق بود باقی و باقی فناست
جملۀ عُشّاق مطیعِ من اندمظهرِ افکارِ بدیعِ من اند
هرچه لطیف است در این روزگاروانچه بود زینت و نقش و نگار
آنچه بُوَد عشرتِ رویِ زَمیوانچه از او کیف کند آدمی
شعرِ خوش و صوتِ خوش و رویِ خوشسازِ خوش و نازِ خوش و بویِ خوش
فکرِ بدیعِ همه دانشوراننغمۀ جان پرورِ رامش گران
جمله برون آید از این کارگاهکز اثرِ سعیِ من افتد به راه
جمله ز آثارِ شریفِ من اندیکسره مصنوعِ ظریفِ من‌اند
بذرِ مَحَبَّت را من داشتمکامده و رویِ زمین کاشتم
روی زمین است چو کانوایِ منطرح کنم بر رخش انواعِ فن
رویِ زمین هرچه مرا بنده اندشاعر و نقّاش و نویسند‌‌ه‌اند
گه رافائل گه میکِلانژ آورمگاه هُومر گه هِرُودت پرورم
گاه کمالُ المُلک آرم پدیدرویِ صنایع کنم از وی سفید
گاه قلم در کفِ دشتیِ دِهَمبر قلمش رویِ بهشتی دِهَم
گاه به خیلِ شعرا لج کنمخلقتِ فرزانۀ ایرَج کنم
تار دهم در کفِ درویش خانتا بدهد بر بدنِ مُرده جان
گاه زنی همچو قمر پروَرَمدر دهنش تُنگِ شکر پرورم
من کُلُنِل را کُلُنِل کرده امپنجۀ وی رهزنِ دل کرده ام
نام مجازیش عَلیِّ نَقی استنامِ حقیقیش ابُوالموسِقی است
دقّتِ کامل شده در سازِ اوبی خبرم لیک ز آوازِ او
پیشِ خود آموخته آواز رالیک من آموختمش ساز را
من شده ام ماشطۀ خَطّ و خالتا تو شدی همچو بَدیعُ الجمال
من به رُخَت بردم از آغاز دستتا شدم امروز به تو پای بست
من چو به حُسنِ تو نبردم حَسَدنَوبرِ حسنِ تو به من می‌ رسد
من چو ترا خوب بیاراستماز پی حَظِّ دلِ خود خواستم
من گُلِ روی تو نمودم پدیدخارِ تو بر پایِ خودِ من خلید
آن که خداوند بُوَد بر سپاهبر فلکِ پنجمش آرامگاه
نامش مرّیخ خداوندِ عزمکارش پروردنِ مردانِ رزم
معبد او ساخته از سنگ وروستتربیتِ مردِ سلحشور از اوست
بینِ خدایان به همه غالب استطاعت او بر همه کس واجب است
با همه ارباب در ا نداختهنزدِ من اما سپر انداخته
خیمۀ جنگش شده بالینِ منمعرکه‌اش سینۀ سیمینِ من
مِغفَرِ او جامِ شرابِ من استنیزۀ او سیخِ کبابِ من است
بر همه دعویّ خدایی کندوز لبِ من بوسه گدایی کند
مایلِ بی عاری و مستی شدهشخصِ بدان هَیمَنه دستی شده
بر لبِ او خنده نمی‌دید کسمشغله اش خوردنِ خون بود و بس
عاقبت الامر ادب کردمشمعتدل و صلح طلب کردمش
صد من از او سیم و زر اندوختمتاش کمی عاشقی آموختم
حال غرور و ستمش کم شدهمختصری مَردِ کِه آدم شده
طبلِ بزرگش که اگر دم زدیصلحِ دُوَل را همه بر هم زدی
گوشه‌ای افتاده و وارو شدهمیزِ غذا خوردنِ یارو شده
خواهم اگر بیش لَوَندی کنممفتضحش چون بُزِ قندی کنم
مسخرۀ عالم بالا شودحاج زکی خانِ خداها شود!