بخش ۱
صبح نتابیده هنوز آفتابوانشده دیدۀ نرگس ز خواب
تازه گُلِ آتَشیِ مُشک بویشُسته ز شبنم به چمن دست و روی
منتظرِ حولۀ بادِ سَحَرتا که کند خشک بدان رویِ تر
ماه رُخی چشم و چراغ سپاهنایب اوّل به وِجاهت چو ماه
صاحبِ شمشیر و نشان در جمالبندۀ مِهمیزِ ظریفش هِلال
نجم فلک عاشق سردوشیاشزهره طلبکارِ همآغوشیاش
نَیِّر و رَخَشان چو شَبه چَکمهاشخفته یکی شیر به هر تُکمهاش
دوخته بر دورِ کلاهش لبهوان لبه بر شکلِ مَهِ یک شبه
بافته بر گردنِ جانها کمندنامِ کمندش شده واکسیل بند
کرده منوچهر پدر نامِ اوتازهتر از شاخِ گل اندامِ او
چشم بمالید و برآمد ز خواببا رخِ تابندهتر از آفتاب
روز چو روزِ خوشِ آدینه بوددر گروِ خدمتِ عادی نبود
خواست به میلِ دل و وفقِ مرامروزِ خوشِ خویش رسانَد به شام
چون ز هوسهایِ فزون از شمارهیچنبودش هوسی جز شکار
اسب طلب کرد و تفنگ و فشنگتاخت به صحرا پیِ نخجیر و رنگ
رفت کند هرچه مَرال است و میشبرخیِ بازویِ توانایِ خویش