شمارهٔ ۲۵ - خر و عَزب
شد گذار عزبی از در باغدید در باغ یکی ماده الاغ
باغبان غایب و شهوت غالبماده خر بسته به میل طالب
سر درون کرد و به هرسو نگریستتا بداند به یقین خر خر کیست
اندکی از چپ و از راست دویدباغ را از سر خر خالی دید
ور کسی نیز به باغ اندر بودهوش خر بنده به پیش خر بود
آری آن گمشده را سمع و بصربود اندر گرو گادن خر
آدمی پیش هوس کور و کر استهرکه دنبال هوس رفت خر است !
او چه داند که چه بد یا خوب استبیند آنرا که بر او مطلوب است
الغرض بند ز شلوار گرفتماده خر را به دم کار گرفت
بود غافل که فلک پرد ه در استپرده ها در پس این پرده در است
ندهد شربت شیرین به کسیکه در آن یافت نگردد مگسی
نوش بی نیش میسر نشودنیست صافی که مکدر نشود
ناگهان صاحب خر پیدا شدمشت بیچاره خرگا وا شد
بانگ برداشت بر او کای جا پیچچه کنی با خر م ن؟ گفتا هیچ!
گفت المنة لله! دیدممعنی هیچ کنون فهمیدم
نگذارد فلک میناییکه خری هم به فراغت گایی