گنج

شمارهٔ ۱۵ - مزاح با یکی از وزیران

وزیرا از مبارک بیضه ات دورمرا امروز گشته بیضه رنجور
یکی چون پُر ز باد و دَرد گشتهز جُفت خود به صورت فَرد گشته
نمی دانم چه بادی در سر اوستکه با جفتش نگنجد در یکی پوست
چنان از باد و دم سرشار گشتهکه پنداری سپه سالار گشته
بباید بند کردن پیکر اوکه تا بیرون رود باد از سرِ او
اگر داری به جعبه بیضه بندیکز آنها داشتی زین پیش چندی
یکی را از برای بنده بفرستبرای بنده شرمنده بفرست
که از لطف تو گردد بیضه ام چاقبه صِحَّت جُفت و از علت شود طاق
کنی از بیضه ام گر دست گیریالهی علت بیضه نگیری
کمال السلطنه با آن کمالاتشده اندر عِلاج بیضه ام مات
وَرم با آنهمه دارو و مرهمبه قدر مویی از تخمم نشد کم
ز بس روغن به تخم بنده مالیدکمال السلطنه بر تخم من رید
دو مَه دستش به تخم من بُوَد بندنیارد دل ز دست افتاده برکَند
گُمانِ من چنین باشد که عمداتَعَلُل می نماید در مداوا
نمی خواهد که گردد بیضه ام خردچنان دانم که خواهد بیضه ام خورد!
و یا تا پر شود از بیضه مُشتشاز این رو دوست می دارد دُرشتش