بخش ۶
حجابِ زن که نادان شد چنینستزنِ مستورۀ محجوبه اینست
به کُس دادن همانا وقع نگذاشتکه با روگیری اُلفت بیشتر داشت
بلی شرم و حیا در چَشم باشدچو بستی چَشم باقی پَشم باشد
اگر زن را بیاموزند ناموسزند بیپرده بر بامِ فلک کوس
به مستوری اگر پی بُرده باشدهمان بهتر که خود بیپَرده باشد
برون آیند و با مردان بجوشندبه تهذیبِ خصالِ خود بکوشند
چو زن تعلیم دید و دانش آموخترواقِ جان به نورِ بینش افروخت
به هیچ افسون ز عصمت بر نگرددبه دریا گر بیفتد تر نگردد
چو خور بر عالمی پرتو فشانَدولی خود از تعرّض دور مانَد
زن رفته کُلِژ دیده فاکُولتِهاگر آید به پیشِ تو دِکُولتِه
چو در وی عفّت و آزرم بینیتو هم در وی به چَشم شرم بینی
تمنّایِ غلط از وی مُحال استخیالِ بد در او کردن خیال است
برو ای مرد فکرِ زندگی کننیی خر، ترکِ این خر بندگی کن
برون کن از سرِ نحست خُرافاتبجنب از جا که فِی التاخیرِ آفات
گرفتم من که این دنیا بهشتستبهشتی حور در لفّافه زشتست
اگر زن نیست، عشق اندر میان نیستجهان بی عشق اگر باشد جهان نیست
به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟که توی بُقچه و چادر نمازی؟
تو مرآتِ جمالِ ذوالجلالیچرا مانندِ شلغم در جَوالی
سر و ته بسته چون در کوچه آییتو خانم جان نه، بادمجانِ مایی
بدان خوبی در این چادر کریهیبه هر چیزی بجز انسان شبیهی
کجا فرمود پیغمبر به قرآنکه باید زن شود غولِ بیابان
کدام است آن حدیث و آن خبر کوکه باید زن کند خود را چو لولو
تو باید زینت از مردان بپوشینه بر مردان کنی زینت فروشی
چنین کز پای تا سر در حریریزنی آتش به جان، آتش نگیری!
به پا پوتین و در سر چادرِ فاقنمایی طاقتِ بیطاقتان طاق
بیندازی گُل و گُلزار بیرونز کیف و دستکش دلها کنی خون
شود محشر که خانم رو گرفتهتعالی الله از آن رو کو گرفته!
پیمبر آنچه فرمودست آن کُننه زینت فاش و نه صورت نهان کن
حجابِ دست و صورت خود یقینستکه ضدِّ نصِّ قرآنِ مبینست
به عصمت نیست مربوط این طریقهچه ربطی گوز دارد با شقیقه؟
نگر اندر دهات و بینِ ایلاتهمه رو باز باشند آن جمیلات
چرا بی عصمتی در کارشان نیست؟رواجِ عشوه در بازارشان نیست؟
زنان در شهرها چادر نشینندولی چادر نشینان غیرِ اینند
در اقطارِ دگر زن یار مردستدر این محنتسرا سربارِ مردست
به هر جا زن بُوَد هم پیشه با مرددر این جا مرد باید جان کَنَد فرد
تو ای با مشک و گل همسنگ و همرنگنمیگردد در این چادر دلت تنگ؟
نه آخِر غنچه در سیرِ تکامُلشود از پرده بیرون تا شود گُل؟
تو هم دستی بزن این پرده بردارکمالِ خود به عالم کن نمودار
تو هم این پرده از رُخ دور میکُندر و دیوار را پر نور میکُن
فدای آن سر و آن سینۀ بازکه هم عصمت در او جمعست هم ناز