بخش ۵
بیا گویم برایت داستانیکه تا تأثیرِ چادر را بدانی
در ایّامی که صاف و ساده بودمدَمِ کِریاسِ در اِستاده بودم
زنی بگذشت از آنجا با خِش و فِشمرا عِرقُ النِّسا آمد به جنبش
ز زیرِ پیچه دیدم غبغبش راکمی از چانه قدری از لبش را
چنان کز گوشهٔ ابرِ سیهفامکند یک قطعه از مَه عرضِ اندام
شدم نزدِ وی و کردم سلامیکه دارم با تو از جایی پیامی
پریرو زین سخن قدری دودل زیستکه پیغامآور و پیغامدِه کیست
بدو گفتم که اندر شارع عاممناسب نیست شرح و بسطِ پیغام
تو دانی هر مقالی را مقامیستبرای هر پیامی احترامیست
قدم بگذار در دالانِ خانهبه رقص آر از شعف بنیانِ خانه
پریوَش رفت تا گوید چه و چونمنش بستم زبان با مکر و افسون
سماجت کردم و اِصرار کردمبفرمایید را تکرار کردم
به دستاویزِ آن پیغامِ واهیبه دالان بُردَمَش خواهی نخواهی
چو در دالان هم آمد شد فزون بوداُتاقِ جنبِ دالان بردمش زود
نشست آنجا به صد ناز و چم و خمگرفته رویِ خود را سخت محکم
شگفت افسانهای آغاز کردمدرِ صحبت به رویَش باز کردم
گهی از زن سخن کردم گه از مردگهی کان زن به مردِ خود چهها کرد
سخن را گه ز خسرو دادم آیینگهی از بیوفاییهایِ شیرین
گه از آلمان بَرو خواندم گه از رومولی مطلب از اوّل بود معلوم
مرا دل در هوایِ جستنِ کامپریرو در خیالِ شرحِ پیغام
به نرمی گفتمش کای یارِ دمسازبیا این پیچه را از رخ برانداز
چرا باید تو روی از من بپوشیمگر من گربه میباشم تو موشی؟
من و تو هر دو انسانیم آخِربه خلقت هر دو یکسانیم آخِر
بگو، بشنو، ببین، برخیز، بنشینتو هم مثلِ منی ای جان شیرین
تو را کان رویِ زیبا آفریدندبرایِ دیدۀ ما آفریدند
به باغِ جان ریاحینند نِسوانبه جایِ ورد و نسرینند نِسوان
چه کم گردد ز لطفِ عارضِ گلکه بر وی بنگرد بیچاره بلبل
کجا شیرینی از شِکَّر شود دورپَرَد گر دورِ او صد بار زنبور
چه بیش و کم شود از پرتوِ شمعکه بر یک شخص تابد یا به یک جمع
اگر پروانهای بر گُل نشیندگُل از پروانه آسیبی نبیند
پریرو زین سخن بیحد برآشفتز جا برجَست و با تندی به من گفت:
که من صورت به نامحرم کنم باز؟بُرو این حرفها را دور انداز
چه لوطیها در این شهرند واه واه!خدایا دور کن الله الله!
به من گوید که چادر واکُن از سرچه پررویست این الله اکبر
جهنم شو مگر من جنده باشمکه پیشِ غیر بیروبَندهِ باشم!
از این بازی همین بود آرزویتکه رویِ من ببینی، تف به رویت!
الهی من نبینم خیرِ شوهراگر رو واکنم بر غیرِ شوهر
برو گم شو عجب بیچشم و روییچه رو داری که با من همچو گویی
برادرشوهرِ من آرزو داشتکه رویم را ببیند شوم نگذاشت
من از زنهایِ طهرانی نباشماز آنهایی که میدانی نباشم
برو این دام بر مرغِ دگر نهنصیحت را به مادر خواهرت ده
چو عَنقا را بلند است آشیانهقناعت کن به تخمِ مرغِ خانه
کُنی گر قطعه قطعه بندم از بندنیفتد روی من بیرون ز روبند
چرا یک ذرّه در چشمت حیا نیستبه سختی مثل رویت سنگِ پا نیست
چه میگویی مگر دیوانه هستیگمان دارم عرق خوردی و مستی
عجب گیرِ خری افتادم امروزبه چنگِ اَلپَری افتادم امروز
عجب برگشته اوضاعِ زمانهنمانده از مسلمانی نشانه
نمیدانی نظربازی گناه استز ما تا قبر چار انگشت راه است
تو میگویی قیامت هم شلوغ است؟تمامِ حرف مُلّاها دروغ است؟
تمامِ مجتهدها حرفِ مُفتند؟همه بیغیرت و گردنکُلُفتند؟
برو یک روز بنشین پایِ مِنبَرمسائل بشنو از مُلّای مِنبَر
شبِ اوّل که ماتحتت درآیدبه بالینت نکیر و منکر آید
چنان کوبد به مغزت تویِ مَرقَدکه میرینی به سنگِ رویِ مرقد!
غرض آنقدر گفت از دین و ایمانکه از گُه خوردنم گشتم پشیمان
چو این دیدم لب از گفتار بستمنشاندم باز و پهلویش نشستم
گشودم لب به عرضِ بیگناهینمودم از خطاها عذرخواهی
مکرّر گفتمش با مدّ و تشدیدکه گُه خوردم، غلط کردم، ببخشید!
دو ظرف آجیل آوردم ز تالارخوراندم یک دو بادامش به اصرار
دوباره آهنش را نرم کردمسرش را رفته رفته گرم کردم
دگر اسمِ حجاب اصلاً نبردمولی آهسته بازویش فشردم
یقینم بود کز رفتارِ این باربِغُرَّد همچو شیرِ ماده در غار
جَهَد بر روی و منکوبم نمایدبه زیرِ خویش کُسکوبم نماید
بگیرد سخت و پیچد خایهام رالبِ بام آورد همسایهام را
سر و کارم دگر با لنگهکفش استتنم از لنگه کفش اینک بنفش است
ولی دیدم به عکس آن ماهرخسارتحاشی میکند، امّا نه بسیار
تغیّر میکند، امّا به گرمیتشدّد میکند، لیکِن به نرمی
از آن جوش و تغیُّرها که دیدمبه «عاقل باش» و «آدم شو» رسیدم
شد آن دشنامهایِ سختِ سنگینمبدَّل بر «جوان آرام بنشین!»
چو دیدم خیر بندِ لیفه سست استبه دل گفتم که کار ما درست است
گشادم دست بر آن یارِ زیباچو مُلّا بر پلو، مؤمن به حلوا
چو گُل افکندمش بر رویِ قالیدویدم زی اَسافِل از اَعالی
چنان از هول گشتم دستپاچهکه دستم رفت از پاچین به پاچه
از او جفتک زدن از من تپیدناز او پُر گفتن از من کم شنیدن
دو دستِ او همه بر پیچهاش بوددو دستِ بنده در ماهیچهاش بود
بدو گفتم تو صورت را نکو گیرکه من صورت دهم کارِ خود از زیر
به زحمت جوفِ لنگش جا نمودمدرِ رحمت به رویِ خود گشودم
کُسی چون غنچه دیدم نوشکفتهگلی چون نرگس اما نیم خفته
برونش لیمویِ خوشبویِ شیرازدَرون خرمایِ شهدآلودِ اهواز
کُسی بَشّاشتر از روی مؤمنمنزَّهتر ز خُلق و خوی مؤمن
کُسی هرگز ندیده رویِ نورهدهن پرآب کُن مانندِ غوره
کُسی برعکسِ کُسهای دگر تنگکه با کیرم ز تنگی میکند جنگ
به ضرب و زور بر وی بند کردمجِماعی چون نبات و قند کردم
سرش چون رفت خانم نیز وا دادتمامش را چو دل در سینه جا داد
بلی کیر است و چیز خوشخوراک استز عشقِ اوست کاین کُس سینهچاک است
ولی چون عصمت اندر چهرهاش بوداز اوّل تا به آخِر چهره نگشود
دو دستی پیچه بر رخ داشت محکمکه چیزی ناید از مستوریاش کَم
چو خوردم سیر از آن شیرین کلوچه«حرامت باد» گفت و زد به کوچه