گنج

بخش ۱۱

بگو عارف به من ز احبابِ طهرانکه می بینم همه شب خوابِ طهران
بگو آن کاظمِ بد آشتیانیاواخر با تو الفت داشت یا نی
کمال السلطنه حالش چطور استدخو با اعتصام اندر چه شور است
به عالم خوش دل از این چار یارمفدای خاک پای هر چهارم
ادیب السلطنه بعد از مراراتموفق شد به جبران خسارات
چه می‌فرمود آقای کمالیدمکرات، انقلابی، اعتدالی
برد جَوفِ دکان پیشی، پسی را؟به چنگ آرد تقی خانی کسی را
سرش مویی در آوردست یا نهبود یا نه در آن تنگ آشیانه؟
سرش بی‌مو ولیکن دلپذیر استخدا مرگم دهد این وصف کیر است
بدیدم اصفهانی زیر و هم رویندیدم اصفهانی من بدین خوی
اگر یک همچو او در اصفهان بودیقینا اصفهان نصف جهان بود
کمالی نیکخوی و مهربانستکمالی در تنِ احباب، جانست
کمالی صاحبِ فضل و کمالستکمالی مقتدایِ اهلِ حالست
کمالی صاحبِ اخلاق باشدکمالی در فُتُوَّت طاق باشد
کمالی را صفاتِ اولیاییستکمالی در کمالِ بی ریاییست
کمالی در سخن‌سنجی وحیدستولو خود دستجردی هم ندیدست
کمالی در فنِ حکمت‌سراییبود همچون مَلِک در بیوفایی
کمالی را کمالات است بی‌حدنداند لیک چایِ خوب از بد
تمیزِ چایِ خوب و بد نداردو الّا هیچ نقصی خود ندارد
اگر رفتی تو پیش از من به طهرانز قولِ من سلامش کن فراوان
بگو محروم ماندم از جنابَتنخواهم دید دیگر جز به خوابت
من و رفتن از اینجا باز تا ریمیسّر کی شود هَیهات و هی هی
گر از سرچشمه تا سر تخت باشدسفر با ضعفِ پیری سخت باشد
چو دورست از من آثارِ سلامتفُتَد دیدار لا شک بر قیامت
ندانم در کجا این قصه دیدمو یا از قصه‌پردازی شنیدم
که دو روبه یکی ماده یکی نربه هم بودند عمری یار و همسر
ملک با خیل تازان شد به نخجیرکشیدند آن دو روبَه را به زنجیر
چو پیدا گشت آغازِ جداییعیان شد روزِ ختمِ آشنایی
یکی مویه‌کنان با جفتِ خود گفتکه دیگر در کجا خواهیم شد جفت
جوابش داد آن یک از سرِ سوزهمانا در دکانِ پوستین‌دوز
ز من عرضِ ارادت کن مَلِک رابه هر سلکِ شریفی منسلِک را
مَلِک آن طعنه بر مهر و وفا زنبه آیینِ محبّت پشتِ پا زن
مَلِک دارایِ آن مغزِ سیاسیکه می خندد به قانونِ اساسی
ملک دارایِ آن حدِّ فضایلکه تعدادش به من هم گشته مشکل
بگو شهزاده هاشم میرزا رانمی‌پرسی چرا احوال ما را
وکالت گر دهد تغییرِ حالتعجب چیز بدی باشد وکالت
چو بینی اقتدارالملک ما رابزن یک بوسه بر رویش خدا را
الهی زنده باد آن مرد خیّرهمایون پیر ما آقای نیِّر
بود شهزادۀ مرآت سلطانمصفا از کدورت‌های دوران
امیدم آن که چون در بعض اوقاتکند با نصرت الدوله ملاقات
رساند بر وی از من بندگی‌هاکند اظهار بس شرمندگی‌ها
در ایران گر یکی شهزاده باشدهمین شهزادۀ آزاده باشد
جوانی، کامرانی، نیک‌نامیخدا دادش تمامی با تمامی
جز او ایران به کس نازش نداردجز این یک تیر در ترکش ندارد
پدر گر جزء آباء لئام استپسر سرخیل ابناء کرام است
شود فیروز کار مُلک آن روزکه باشد رشته‌اش در دست فیروز
نکرده هیچ یکدم خدمت اوتنعم می‌کنم از نعمت او
مرا او بر خراسان کرد ماموراز او من شاکرم تا نفخهٔ صور
مرا باید که دارم نعمتش پاسپیمبر گفت من لم یشکر الناس
به گیتی بیش مانی بیش بینیزمانی نوش و گاهی نیش بینی
بمان و بین جمادی و رجب راکه بینی العجب ثم العجب را
در این گیتی عجب دیدن عجب نیستعجب بین جمادی و رجب نیست
از این مرد و زن شمس و قمر نامنزاید جز عجب هر صبح و هر شام
من از عارف در این ایام آخربدیدم آنچه نتوان کرد باور
بیا عارف که روی کار برگشتورا با تو روابط تیره‌تر گشت
شنیدم در تیاتر باغ ملیبرون انداختی حمق جبلی
نمود اندر تماشاخانهٔ عامز اندامت خریّت عرض اندام
به جای بد کشانیدی سخن رابسی بی‌ربط چرخاندی دهن را
نمی گویم چه گفتی شرمم آیدز بی‌آزرمیت آزرمم آید
چنین گفتند کز آن چیز عادیهمی خوردی ولی قدری زیادی
الهی می زد آواز ترا سنکه دیگر کس نمی‌دیدت سر سن
تو را گفتند تا تصنیف سازینه از شیشه‌یْ اماله قیف سازی
کنی با شعر بد عرض کیاستغزل سازی و آن هم در سیاست
تو آهویی مکن جانا گرازیتو شاعر نیستی تصنیف‌سازی
عجب اشعار زشتی ساز کردیعجب مشت خودت را باز کردی
برادر جان خراسانست اینجاسخن گفتن نه آسان است اینجا
خراسان مردم باهوش داردخراسانی دو لب ده گوش دارد
همه طُلّاب او دارای طبعندنه تنها پیرو قُراء سَبعند
نشسته جنب هر جمعی ادیبیز انواع فضایل بانصیبی
خراسان جا چو نیشابور داردکه صد پیشی به پیشاوور دارد
نمایند اهل معنی ریشخندتچو می‌خوانند اشعارِ چرندت
کسانی می‌زنند از بهر تو دستکه مانند تو نادانند یا مست
شود شعر تو خوش با زورِ تحریرچو با زورِ بزک روی زن پیر
به داد تو رسیده ای دل ای دلوگرنه کار شعرت بود مشکل
برو عارف که مهر از تو بریدمبه ریش هر چه قزوینی‌ست ریدم
چو عارف نامه آمد تا بدین حدیکی از دوستان از در درآمد
بگفتا گرچه عارف بدزبان استولیکن بر شماها میهمان است
به مهمان شفقت و اِنعام بایدولو عارف بود، اکرام باید
نباید بیش از این خون در دلش کردگهی خوردست می‌باید ولش کرد
بیا عارف دوباره دوست گردیمدو مغز اندر دل یک پوست گردیم
تو را من جان عارف دوست دارمز مهرست این که گَه پشتت بخارم
ترا من جان عارف بنده باشمدعاگوی تو اَم تا زنده باشم
بیا تا گویمت رندانه پندیکه تا لذت بری از عمر چندی
تو این کِرم سیاست چیست داریچرا پا بر دمِ افعی گذاری
برو چندی در کون را بکن چِفتمیفکن بر سر بی زخم خود زِفت
مکن اصلا سخن از نظم و یاساز شر معدلت خواهی بیاسا
سیاست پیشه مردم، حیله‌سازندنه مانند من و تو پاکبازند
تماماً حقه‌باز و شارلاتانندبه هر جا هر چه پاش افتاد آنند
به هر تغییرِ شکلی مستعدندگهی مشروطه گاهی مستبدند
تو هم قزوینیِ مُلّایِ رومیبه هر صورت در آ مانندِ مومی
تو هم کمتر نه‌ای از آن رُنُوداکَهَر کمتر نباشد از کبودا
همانا گرگ باران دیده باشیتو خیلی پاردُم ساییده باشی
ولیکن باز گاهی چرخِ بی‌پیردهد اشخاصِ زیرک را دمِ گیر
فراوان مرغِ زیرک دیده ایّامکه افتادند بهر دانه در دام
سیاست‌پیشگان در هر لباسندبه خوبی همدگر را می‌شناسند
همه دانند زین فن سودشان چیستبه باطن مقصد و مقصودشان چیست
از این رو یکدگر را پاس دارندیکیشان گر به چاه افتد در آرند
من و تو زود در شَرّش بمانیمکه هم بی‌دست و هم بی‌دوستانیم
چو ما از جنس این مردم سواییمنشانِ کین و آماج بلاییم
نمی‌دانی که ایران است اینجاحراج عقل و ایمان است اینجا
نمی دانی که ایرانی چه چیزست؟نمی‌دانی چقدر این جنس هیزست؟
بزرگان وطن را از حماقهنباشد بر وطن یک جو علاقه
یکی از انگلستان پند گیردیکی با روس‌ها پیوند گیرد
به مغزِ جمله این فکرِ خسیس استکه ایران مال روس و انگلیس است
بزرگان در میان ما چنینداز آنها کمتران کمتر از اینند
بزرگانند دزد اختیاریولی این دسته دزد اضطراری
به غیر از نوکری راهی ندارندو الّا در بساط آهی ندارند
تهی‌دستان گرفتار معاشندبرای شام شب اندر تلاشند
از آن گویند گاهی لفظ قانونکه حرف آخر قانون بود نون
اگر داخل شوند اندر سیاستبرای شغل و کار است و ریاست
تجارت نیست، صنعت نیست، ره نیستامیدی جز به سردار سپه نیست
رعایا جملگی بیچارگانندکه از فقر و فنا آوارگانند
ز ظلم مالک بی‌دین هلاکندبه زیر پای صاحب‌مِلک خاکند
تمام از جنس گاو و گوسفندندنه آزادی نه قانون می‌پسندند
چه دانند این گروه ابلهِ دونکه حُریّت چه باشد، چیست قانون
چو ملت این سه باشند ای نکومردچرا باید بکوبی آهن سرد؟
به این وصف از چنین ملت چه جویی؟به این یک مشت پرعلّت چه گویی؟
برای همچو ملت همچو مردمنباید کرد عقل خویش را گم
نباید برد اسم از رسم و آیینبه گوش خر نباید خواند یاسین
تو خود گفتی که هر کس بود بیداردر ایران می‌رود آخر سر دار
چرا پس می‌خری بر خود خطر راگذاری زیر پای خویش سر را
کنی با خود اعالی را اعادینبینی در جهان جز نامرادی
بیا عارف بکن کاری که گویمتو با من دوستی، خیر تو جویم
اگر خواهی که کارت کار باشدهمیشه دیگ بختت بار باشد
دو ذرعی مولوی را گنده‌تر کنخودت را روضه خوانی معتبر کن
چو ذوقت خوب و آوازت ستوده‌ستسوادت هم اگر کم بود، بودست
عموم روضه‌خوان ها بی‌سوادندتو را این موهبت تنها ندادند
مسائل کن بر از زادالمعادافراهم کن برای خویش زادا
بدان از بر بحار و جوهری رانژاد جن و فامیل پری را
احادیث مزخرف جعل می‌کنخران گریه‌خر را نعل می‌کن
بزن بالای منبر زیر آوازبیفکن شور در مجلس ز شهناز
چو اشعار نکو بسیار دانیبگیرد مجلست هر جا که خوانی
سر منبر وزیران را دعا کنبه صدق ار نیست ممکن، با ریا کن
بگو از همت این هیأت ماستکه در این فصل پیدا می شود ماست
ز سعی و فکر آن دانا و زیرستکه سالم تر غذا نان و پنیرست
از آن با کلّه در کار ادارهفرنگی‌ها نمایند استعاره
ز بس داناست آن یک در وزارتبرند اسم شریفش با طهارت
فلان یک دیپلم اصلاح داردز سر تا پای او اصلاح بارد
در این فن اولین شخص جهانستنه آرشاک آنچنان نه خاصه خانست
ز اصلاحش چه می خواهی از این بیشکه نَبوَد در وزارتخانه یک ریش
به جای پیرهای مهمل زارجوانان مجرب را دهد کار
به تخمش گر همه پیران بمیرنداگر مُردند هم مُردند، پیرند
ز استحکام سُم وز سختی پوزکند صد عضو را ناقص به یک روز
شب و روز آن یکی قانون نویسدببیند هر چه گه‌کاری، بلیسد
کثافتکاری پیشینیان رانگویم تا نیالایم دهان را
از آن روزی که این عالی مقامستتمام آن کثافت‌ها تمامست
وکیلان را بگو روح الامینندز عرش افتاده پابند زمینند
مقدس‌زاده‌اند از مادر خویشگناهست ار کنی مرغانشان کیش
یقیناً گر ز بی‌چیزی بمیرندبه رشوت از کسی چیزی نگیرند
به جز شهریّه مقصودی ندارندبه هیچ اسم دگر سودی ندارند
فقط از بهر ماهی چند غاز استکه این بیچاره‌ها را چشم باز است
غم ملّت ز بس خوردند مُردندورم کردند از بس غصه خوردند
ز مشروطیت و قانون مزن دممکن هرگز ز وضع مملکت ذم
بزرگان چون ببینند این عجب راکه عارف بسته از تعییب لب را
کنند آجیل و ماجیل تو را کوکنه مستأصل شوی دیگر نه مفلوک
نه دیگر حبس می‌بینی نه تبعیدنه دیگر بایدت هر سو فرارید
بخور با بچه‌خوشگل‌ها عرق رابشوی از حرف بی‌معنی ورق را
اگر داری بتی شیرین و شنگولکه وافورت دهد با دست مقبول
بکش تریاک و بر زلفش بده دودتماشا کن به صنع حی مَودود
بزن با دوستان در بوستان سورببر سور از نکورویان پاسور
به عشق خَد خوب و قد موزونبخوان گاهی نوا، گاهی همایون
چو تصنیفت بلند آوازه گرددروان اهل معنا تازه گردد
خدا روزی کند عیشی چنین راعموم مؤمنات و مؤمنین را
جلایرنامۀ قائم مقامستکه سرمشق من اندر این کلامست
اگر قائم مقام این نامه دیدیجلایرنامۀ خود را دریدی
جلایر را جلایر بنده کردمجلایرنامه را من زنده کردم
به شوخی گفته‌ام گر یاوه‌ای چندمبادا دوستان از من برنجند
بیارم از عرب بیتی دو مشهورکه اهل دانشم دارند معذور
اذا شاهَدت فی نظمی فتورًاو وهنًا فی بیانی لِلمعانی
فلا تنسب لِنقصی اِن رقصیعلی تنشیطِ ابناءِ الزَّمان