گنج

شمارهٔ ۴ - در مدح امیرنظام گروسی در زمان حیات پدر گفته

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ب۲۷ بیت
حَسَبِ مرد هنرمند به فضلست و ادبشکر ایزد که مرا فضل و ادب گشته حَسَب
نَسَب من هنر است و حَسَبِ من ادبستوین منم خود شده رویِ حسب و پشت نسب
ای بسا شب که پی کسبِ هنر کردم روزای بسا روز که در اخذِ ادب کردم شب
مَرکَبَم فضل و کمالست و منم را کِبِ اوپاک و فرخنده چنین راکب و چونین مَرکَب
اَب و اُمِّ هنرم ، فخر به خود دارم و بسنه که چون بی هنری فخر کنم بر اُم و اَب
مرد آن نیست که بر اصل و نسب فخر کندمرد آنست کز او فخر کند اصل و نسب
نیست مرد آن که بود معتبر از منصب خویشمرد آنست کز او معتبر آید منصب
چون امیر الامرا صدرِ اجّل میر نظاممعدنِ دانش و کانِ هنر و بحرِ ادب
طلبِ دولت و عزّت ننماید زیراکدولت و عزّت او را بنماید طلب
ز رُخَش تابد مردی چو ستاره ز فلکز کَفَش زایَد رادی چو شراره ز لهب
راد میرا به همه عید ترا عرضه دهمچامه‌ای لفظ همه طیّب و معنی اَطیَب
تا پسند افتد بر رأی تو و افزاییمخِلعت و منصب و سیم و زر و اِنعام و لقب
لیک گویی که تو خود گفته‌ای این یا پدرتمن ندادم عدمِ طبعِ مرا چیست سبب ؟
طبعِ من تازه جوانیست و ازو پیرِ کهنطبع او بی طرب و طبعِ منست اصلِ طرب
گاه گویی پدرت کرده تصرّف در شعرمن تصرّف کنم اشعار پدر را اغلب
شاید ار هست مرا آنچه نباشد در ویز آن که در خَمر بود آنچه نباشد به عِنَب
دیگری گوید اگر شعر عجب نیست ولیمن اگر شعر بگویم بود آن سخت عجب
نه منم ساخته از مِس دگران از نقرهنه منم ریخته از نقره و آنان ز ذَهَب
ای که دست تو بُوَد بحرِ عطا گاهِ سخاای که شخصِ تو بود قهرِ خدا گاه غضب
ثَعلَب از عدلِ تو رنجه نشود از ضَیغَمضیغم از بیمِ تو پنجه نزند بر ثَعلَب
هَرَبِ شخص ز مرگ است ولی دشمنِ توز هراسِ تو نماید به سویِ مرگ هَرب
ناصرِ دولت سلطانی با تیغ و سِنانحافظِ ملّتِ ایرانی با حِبر و قَصَب
تو سر جمله امیرانی و ایشان ذَنَبَندهمه تابع به تو چونانکه به رأُس است ذَنَب
کلکِ تو بر عدویِ دولت آن کرد که کردذوالفقار اَسَدُاللّه علی با مَرحَب
تا مَهِ شَوّال آید ز پیِ ماهِ صیامتا مَهِ شعبان آید ز پسِ ماهِ رجب
دوستانت همه در نعمت و در عیش و نشاطدشمنانت همه در محنت و در رنج و تعب
بهرۀ حاسد تو بادا اندوه و ملالقسمت ناصح تو بادا شادی و طرب