گنج

شمارهٔ ۵ - در طلبِ اسب از نظام السلطنه

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اراسب۳۵ بیت
چشمم سپید شد به رَهِ انتظارِ اسبپیدا نشد ز جانب سوران سوارِ اسب
آری شدید تر بود از موت بی گُمانچون انتظار های دگر انتظار اسب
با اسب می کنند همه مردمان شکارمن کرده ام پیاده به سوران شکارِ اسب
چشمم به راه بود که پیدا شود ز دورتا جان و دل کنم به تشکّر نثارِ اسب
از بهر احترام روم چند گام پیشگیرم ز دستِ رایض و بوسَم فَسارِ اسب
همچون عنان دو دست به گردن در آرمشبوسم رکاب وار یمین و یسارِ اسب
من بی قرار اسب و دوچشمم بود به راهباشد به جای خویش کماکان قرارِ اسب
رنجِ پیادگی و لبِ خشک و راهِ ذُشکیارِ منند و سایۀ اصطبل یارِ اسب
با پای لنگ می روم امروز سویِ کنکفردا چه سود اگر بشوم من سوار اسب
تا کی بسانِ فاخته کو کو کنم همیدر انتظارِ طلعتِ طاووس وارِ اسب
تا کی بُوَد روا که دلِ مستمندِ منچون رانِ اسب خواجه شود داغدارِ اسب
ترسم که اسب را بفرستد خدایگانروزی که من ز ضعف نیایم به کارِ اسب
ترسم پیاده طیِ طریقِ اجل کنمبا خود بَرَم به مدفنِ خود یادگارِ اسب
ای یار با وفا من ای هادیِ مُضِلقبرِ مرا تو حفر بِکُن در جَوارِ اسب
گر هر دو یکدیگر را نادیده بگذریمهمسایه کن مزار مرا با مزارِ اسب
بی موجبی نباشد اگر دیر شد عطاکردست خواجه رحم به حالِ فَگار اسب
داند که چون دو روز در اصطبل من بماندچون روزگار بنده شود روزگارِ اسب
این ها تمام طبیعت محض است ور نه زودسازد وفا به وعده خداوندگارِ اسب
فرمانورای شرق که فرقِ عدویِ اوساید چو شیشه زیر سُمِ استوارِ اسب
بس اسب ها گرفته ام از خاندان اوتنها کنون نگشته ام امّیدوارِ اسب
در پیش خواجه بخششِ یک اسب هیچ نیستبخشیده است خواجه مکرّر قطارِ اسب
دارم امیدِ آن که هم امروز خویش رابینم به فّرِ دولتِ او در کنارِ اسب
اسبی که راد والیِ مشرق به من دهداندر شمارِ پیل بود نی شمارِ اسب
دارم من از سواریِ آن افتخارهاهر چند از سوار بود افتخارِ اسب
ننهاده پا هنوز ز اصطبل خود برونبالا گرفته است عجب کار و بارِ اسب
آیند از برای تماشا ز هر طرفآنان که چون منند به دل دوستدارِ اسب
در کوهپایه زود صدا منعکس شودنَشگِفت اگر بلند شود اشتهارِ اسب
امّیدوارم اسب قشنگی عطا کندحالا که رفته همّت من زیر بارِ اسب
منّت خدای را که اصطبلش اسبِ خوبچندان بُوَد که کس نتواند شُمارِ اسب
میر اجلّ تقی خان آن نُخبۀ جهانداند خصال اسب و شناسد تبارِ اسب
در انتخابِ اسب بود رأیِ او مُطاعبا اوست اختیارِ من و اختیارِ اسب
اسبِ موقّری بپسندد برای منباشد ز حُسنِ اسب یکی هم وقار اسب
بفرستد و مرا متشکّر کند ز خویشبا زین و برگِ ساختۀ زرنگارِ اسب
یا رب همیشه تا سخن از اسب می رودبادا نظام السلطنه دایم سوار اسب
اندر ردیفِ اسب چنین چامه کس نگفتمشکل بود به قافیه گشتن دوچار اسب