شمارهٔ ۳ - در رثاء مرحومه دُرَّةُ المَعالی
ز درج دیده در آورده ام لَالی رانثار مقبره ی درة المعالی را
گمان برم که برای چنین نثاری بودکه درج دیده بیندوخت این لَالی را
اگر نه دیده به من همرهی کند امروزچه عذر آورم ای دوست دست خالی را
مثال روی تو در قلب ما به جاست هنوزتهی نمودی اگر قالب مثالی را
چنان بریدی از ما که کس نشان ندهدبه هیچ طایری این گونه تیز بالی را
مرا ز مرگ تو قامت هلال وار خمیدبر آر سر بنگر قامت هلالی را
تویی که در رهِ تعلیم سهل بشمردیمشقّتِ بدنی زحمتِ خیالی را
تویی که پیش تو آسان نمود و بی مقدارعُلُوِ همت تو کارهای عالی را
عَلیَ التَّوالی در کار تربیت بودیبه جان خریدی رنج عَلیَ التَّوالی را
دو باب مدرسه ی دختران بنا کردیبدون آن که کشی منت اهالی را
ترا به سایر زن ها قیاس نتوان کردبه جای زر که خرد ماسه ی سفالی را ؟
چه شعله بود که ناگه نمود جلوه و سوختدل اَدانیِ این کشور و اعالی را
دقیقهای ز خیالت فَراغِ بالم نیستمگر به خواب ببینم فَراغِ بالی را