گنج

شمارهٔ ۲۳ - در نعتِ نبّی خاتَم

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یل۲۱ بیت
نه عاقل است که دارد در این سرایِ رحیلقصّیر عمرِ خود اندر امید هایِ طویل
نهد به گردنِ جان رشته‌ای ز طولِ اَمَلکه تا قیامت آن رشته را بود تطویل
مَناص جویی از این رشته لاتَ حِینَ مَناصخَلاص خواهی ازین عُقده لاعَلَیکَ سَبیل
خوش آن که بگسست این رشتۀ امید ز جاننهاد بر کف تقدیرِ کردگارِ جلیل
رهاند خود را از منّتِ وضیع و شریفنجات داد هم از خجلتِ کریم و بخیل
خلیل وار توکّل به کردگار نمایکه تا رهاند از آتَشِ غَمَت چو خلیل
نصیرِ جانِ تو چون حق بُوَد فَنِعمَ نَصیروکیلِ کار تو چون حق بُوَد فَنِعمَ وَکیل
رهینِ هر کس و ناکس مشو پیِ روزیچو او به روزیِ هر ناکس و کس است وکیل
همان که او به تو جان داد نان دهد چه کنیز بهر فانی ، جانِ عزیز خوار و ذلیل
جمالِ صورتِ فردا کجا تُرا باشداگر نباشد امروز سیرتِ تو جمیل
مسافری تو و ناچار بایدت زادیکه زاد باید مر مرد را به گاهِ رحیل
کدام زاد نکوتر ز حُبِّ پیغمبرکه خلق را سویِ ایزد وِلایِ اوست دلیل
نداشت سایه ولی رحمت و عطوفت اوفُتادگان را بر سر فکنده ظِلِّ ظَلیل
بود سراسر نَعتَش هر آنچه در فُرقانبود تمامی وصفش هر آنچه در اِنجیل
قتیلِ او را عیسی نیاورد جان داداگرچه عیسی جان می دهد زِ دَم به قتیل
اگر نه امرش ، نامی نبود از معروفاگر نه نهیش ، بودند خلق در تضلیل
رخِ نیاز نمی سود اگر به خاکِ درشنمی رسید بدین جایگاه جبرائیل
ز کاخ خسرویش نُه سپهرِ زنگاریمُعَلَّق است چو از کاخِ خسروان قِندیل
اگر نه قولش ، اسمی نبود از تسبیحاگر نه فعلش ، رسمی نبود از تَهلیل
ز خُلقِ نیک و صفاتِ جمیل و خَلقِ بدیعنیافریدش ایزد هَمال و شِبه و عَدیل
کفیلِ روزیِ خلق است تا خدایِ جهانبود به شادیِ احبابِ او هماره کفیل