گنج

شمارهٔ ۲۲ - شکوه از مرگ پدر و مدح قائم مقام

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: ل۲۹ بیت
زان همه امّیدها که بودم در دلنیست کنون غیرِ ناامیدی حاصل
گفتم هرگز فرامُشم ننمایدآن کو هرگز فرامُشش نکند دل
بود گُمانم که چون امیر ز تبریزرفت به بختِ سعید و دولت مقبل
چامه چو بفرستمش به نامه‌ای از منیاد کند آن امیر نیک خصایل
لیک دو سه بار زی امیر نمودمچند قصاید گسیل و چند رسایل
تا حال از درگهِ امیر نگشته استبهرِ مباهاتِ من جوابی واصل
صدرِ اجل زنده باد و باد هم او راز آهن و پولاد مر عروق و مفاصل
مرد همی صدرِ شاعران پدرِ منیک دو سه مه پیش از این به ناخوشیِ سل
افسرد آن بوستانِ فضل و معانیپژمرد آن گُلسِتانِ فهم و فضایل
معدنِ فضل و کمال بودی و لاشکمعدن در زیرِ خاک دارد منزل
بعدِ پدر از کرم مرا پدری کردحضرتِ قائم مقام سَیّدِ باذل
سبطِ پِیَمبَر بود به دورۀ خسروهمچو پِیَمبَر به دورِ کِسریِ عادل
ایدون قائم مقام دارد با منآنچه به من لطف داشتی تو اوایل
از پیِ صد هزار مَحمِل بندندچون تو ز شهری همی ببندی مَحمِل
یاد چو از محملِ تو آرم ایدونسر کنم افغان و ناله همچو جَلاجِل
وه که چه خالی شد از تو باغی چونانکغیرتِ کشمیر بود و حسرتِ بابِل
هر سو کایدر قدم گذاری در باغناله کنند از جداییِ تو عَنادِل
چون گذرم اوفتد به باغِ تو ایدونگیرم چون لاله داغ هَجرِ تو بر دل
نوحه سرایم بر او چنانچه بر اَطلالنوحه سرایی نماید اَعشیِ باهِل
هر سو گردم اَیا مَنازِل سَلمیگویم و گریم چنان که آرَم و ابِل
گرچه رود از دل آنچه رفت زدیدهرفتی از دیده و نرفتی از دل
جای تو اندر دل است و دل به برِ ماگو که بود صد هزار عالی و سافل
«پرده نباشد میان عاشق و معشوقسدّ سکندر نه حاجب است و نه حایل»
خود تو نمایی نظر به هر چه نماییمدیده و دل بس که بر تو آمده مایل
نوفل گر بازداشت مجنون از عشقمجنون گردد کنون ز عشق تو نوفل
یادِ تو اندر روان عارف و عامینام تو اندر زبانِ عالم و جاهل
تا نشود نامِ فضل زایل از دهرنام تو از دهر می‌نگردد زایل
باللّه صدق است اگر بگویم بر منمرگ پدر سهل بود و هَجرِ تو مشکل
کاش که بارِ دگر نصیبِ من افتدتا که ببینم مر آن خجسته شمایل