بخش ۵۰ - خاور که آسمان بکمند خیال اوست
خاور که آسمان بکمند خیال اوستاز خویشتن گسسته و بی سوز آرزوست
در تیره خاک او تب و تاب حیات نیستجولان موج را نگران از کنار جوست
بتخانه و حرم همه افسرده آتشیپیر مغان شراب هوا خورده در سبوست
فکر فرنگ پیش مجاز آورد سجودبینای کور و مست تماشای رنگ و بوست
گردنده تر ز چرخ و رباینده تر ز مرگاز دست او به دامن ما چاک بی رفوست
خاکی نهاد و خو ز سپهر کهن گرفتعیار و بی مدار و کلان کار و تو بتوست
مشرق خراب و مغرب از آن بیشتر خرابعالم تمام مرده و بی ذوق جستجوست
ساقی بیار باده و بزم شبانه سازما را خراب یک نگه محرمانه ساز