گنج

بخش ۱۷ - برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا

برون کشید ز پیچاک هست و بود مراچه عقده ها که مقام رضا گشود مرا
تپید عشق و درین کشت نا بسامانیهزار دانه فرو کرد تا درود مرا
ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکمنفس نفس به عیار زمانه سود مرا
جهانی از خس و خاشاک در میان انداختشرارهٔ دلکی داد و آزمود مرا
پیاله گیرز دستم که رفت کار از دستکرشمه بازی ساقی ز من ربود مرا