گنج

بخش ۲۵۱ - جهان عشق نه میری نه سروری داند

جهان عشق نه میری نه سروری داندهمین بس است که آئین چاکری داند
نه هر که طوف بتی کرد و بست زناریصنم پرستی و آداب کافری داند
هزار خیبر و صد گونه اژدر است اینجانه هر که نان جوین خورد حیدری داند
بچشم اهل نظر از سکندر افزون استگداگری که مآل سکندری داند
به عشوه های جوانان ماه سیما چیست؟در آبه حلقهٔ پیری که دلبری داند
فرنگ شیشه گری کرد و جام و مینا ریختبه حیرتم که همین شیشه را پری داند
چه گویمت ز مسلمان نا مسلمانیجز اینکه پور خلیل است و آزری داند
یکی به غمکدهٔ من گذر کن و بنگرستاره سوخته ئی کیمیا گری داند
بیا به مجلس اقبال و یک دو ساغر کشاگرچه سر نتراشد قلندری داند