گنج

بخش ۲۳۲ - ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انیست۱۰ بیت
ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیستتجلی دگری در خور تقاضا نیست
به ملک جم ندهم مصرع نظیری را«کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست»
اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیختتو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست
تو ره شناس نئی وز مقام بیخبریچه نغمه ایست که در بربط سلیمی نیست
نظر بخویش چنان بسته ام که جلوهٔ دوستجهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست
بیا که غلغله در شهر دلبران فکنیمجنون زنده دلان هرزه گرد صحرا نیست
ز قید و صید نهنگان حکایتی آورمگو که زورق ما روشناس دریا نیست
مرید همت آن رهروم که پا نگذاشتبه جاده ئی که درو کوه و دشت و دریا نیست
شریک حلقهٔ رندان باده پیما باشحذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست
برهنه حرف نگفتن کمال گویائیستحدیث خلوتیان جز به رمز و ایما نیست