گنج

بخش ۲۲۷ - آشنا هر خار را از قصهٔ ما ساختی

آشنا هر خار را از قصهٔ ما ساختیدر بیابان جنون بردی و رسوا ساختی
جرم ما از دانه ئی تقصیر او از سجده ئینی به آن بیچاره میسازی نه با ما ساختی
صد جهان میروید از کشت خیال ما چو گلیک جهان و آنهم از خون تمنا ساختی
پرتو حسن تو می افتد برون مانند رنگصورت می پرده از دیوار مینا ساختی
طرح نو افکن که ما جدت پسند افتاده ایماین چه حیرت خانه ئی امروز و فردا ساختی