بخش ۲۲۰ - به این بهانه درین بزم محرمی جویم
به این بهانه درین بزم محرمی جویمغزل سرایم و پیغام آشنا گویم
بخلوتی که سخن می شود حجاب آنجاحدیث دل به زبان نگاه می گویم
پی نظارهٔ روی تو می کنم پاکشنگاه شوق به جوی سرشک می شویم
چو غنچه گرچه به کارم گره زنند ولیز شوق جلوه گه آفتاب می رویم
چو موج ساز وجودم ز سیل بی پرواستگمان مبر که درین بحر ساحلی جویم
میانه من و او ربط دیده و نظر استکه در نهایت دوری همیشه با اویم
کشید نقش جهانی به پردهٔ چشممز دست شعبده بازی اسیر جادویم
درون گنبد در بسته اش نگنجیدممن آسمان کهن را چو خار پهلویم
به آشیان ننشینم ز لذت پروازگهی به شاخ گلم گاه بر لب جویم