گنج

بخش ۵ - تمهید زمینی آشکارا می شود روح حضرت رومی و شرح میدهد اسرار معراج را

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۸ بیت
عشق شور انگیز بی پروای شهرشعلهٔ او میرد از غوغای شهر
خلوتی جوید بدشت و کوهساریا لب دریای ناپیدا کنار
من که در یاران ندیدم محرمیبر لب دریا بیاسودم دمی
بحر و هنگام غروب آفتابنیلگون آب از شفق لعل مذاب
کور را ذوق نظر بخشد غروبشام را رنگ سحر بخشد غروب
با دل خود گفتگوها داشتمآرزوها جستجوها داشتم
آنی و از جاودانی بی نصیبزنده و از زندگانی بی نصیب
تشنه و دور از کنار چشمه سارمی سرودم این غزل بی اختیار
غزل
بگشای لب که قند فراوانم آرزوستبنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یاررقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا ، بروآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
ای عقل تو ز شوق پراکنده گوی شوای عشق نکته های پریشانم آرزوست
این آب و نان چرخ چو سیل است بیوفامن ماهیم نهنگم و عمانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم اوآن نور جیب موسی عمرانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهرکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفتشیر خدا و رستم دستانم آرزوست
گفتم که یافت می نشود جسته ایم ماگفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
رومی
موج مضطر خفت بر سنجاب آبشد افق تار از زیان آفتاب
از متاعش پاره ئی دزدید شامکوکبی چون شاهدی بالای بام
روح رومی پرده ها را بر دریداز پس که پاره ئی آمد پدید
طلعتش رخشنده مثل آفتابشیب او فرخنده چون عهد شباب
پیکری روشن ز نور سرمدیدر سراپایش سرور سرمدی
بر لب او سر پنهان وجودبند های حرف و صوت از خود گشود
حرف او آئینه ئی آویختهعلم با سوز درون آمیخته
گفتمش موجود و ناموجود چیستمعنی محمود و نامحمود چیست
گفت موجود آنکه می خواهد نمودآشکارائی تقاضای وجود
زندگی خود را بخویش آراستنبر وجود خود شهادت خواستن
انجمن روز الست آراستندبر وجود خود شهادت خواستند
زنده ئی یا مرده ئی یا جان بلباز سه شاهد کن شهادت را طلب
شاهد اول شعور خویشتنخویش را دیدن بنور خویشتن
شاهد ثانی شعور دیگریخویش را دیدن بنور دیگری
شاهد ثالث شعور ذات حقخویش را دیدن بنور ذات حق
پیش این نور ار بمانی استوارحی و قائم چون خدا خود را شمار
بر مقام خود رسیدن زندگی استذات را بی پرده دیدن زندگی است
مرد مؤمن در نسازد با صفاتمصطفی راضی نشد الا به ذات
چیست معراج آرزوی شاهدیامتحانی روبروی شاهدی
شاهد عادل که بی تصدیق اوزندگی ما را چو گل را رنگ و بو
در حضورش کس نماند استوارور بماند هست او کامل عیار
ذره ئی از کف مده تابی که هستپخته گیر اندر گره تابی که هست
تاب خود را بر فزودن خوشتر استپیش خورشید آزمودن خوشتر است
پیکر فرسوده را دیگر تراشامتحان خویش کن موجود باش
این چنین موجود محمود است و بسورنه نار زندگی دود است و بس
باز گفتم پیش حق رفتن چسانکوه خاک و آب را گفتن چسان
آمر و خالق برون از امر و خلقما ز شست روزگاران خسته حلق
گفت اگر سلطان ترا آید بدستمی توان افلاک را از هم شکست
باش تا عریان شود این کائناتشوید از دامان خود گرد جهات
در وجود او نه کم بینی نه بیشخویش را بینی ازو ، او را ز خویش
نکتهٔ «الا بسلطان» یاد گیرورنه چون مور و ملخ در گل بمیر
از طریق زادن ای مرد نکوآمدی اندر جهان چار سو
هم برون جستن بزادن میتوانبندها از خود گشادن میتوان
لیکن این زادن نه از آب و گل استداند آن مردی که او صاحبدل است
آن ز مجبوری است ، این از اختیارآن نهان در پرده ها این آشکار
آن یکی با گریه ، این با خنده ایستیعنی آن جوینده ، این یابنده ایست
آن سکون و سیر اندر کائناتاین سراپا سیر بیرون از جهات
آن یکی محتاج روز و شب استوان دگر روز و شب او را مرکب است
زادن طفل از شکست اشکم استزادن مرد از شکست عالم است
هر دو زادن را دلیل آمد اذانآن بلب گویند و این از عین جان
جان بیداری چو زاید در بدنلرزه ها افتد درین دیر کهن»
گفتم این زادن نمیدانم که چیستگفت شأنی از شؤن زندگی است
شیوه های زندگی غیب و حضورآن یکی اندر ثبات آن در مرور
گه بجلوت می گدازد خویش راگه بخلوت جمع سازد خویش را
جلوت او روشن از نور صفاتخلوت او مستنیر از نور ذات
عقل او را سوی جلوت می کشدعشق او را سوی خلوت می کشد
عقل هم خود را بدین عالم زندتا طلسم آب و گل را بشکند
می شود هر سنگ ره او را ادیبمی شود برق و سحاب او را خطیب
چشمش از ذوق نگه بیگانه نیستلیکن او را جرأت رندانه نیست
پس ز ترس راه چون کوری رودنرم نرمک صورت موری رود
تا خرد پیچیده تر بر رنگ و بوستمیرود آهسته اندر راه دوست
کارش از تدریج می یابد نظاممن ندانم کی شود کارش تمام
می نداند عشق سال و ماه رادیر و زود و نزد و دور راه را
عقل در کوهی شکافی میکندیا بگرد او طوافی می کند
کوه پیش عشق چون کاهی بوددل سریع السیر چون ماهی بود
عشق ، شبخونی زدن بر لامکانگور را نادیده رفتن از جهان
زور عشق از باد و خاک و آب نیستقوتش از سختی اعصاب نیست
عشق با نان جوین خیبر گشادعشق در اندام مه چاکی نهاد
کله نمرود بی ضربی شکستلشکر فرعون بی حربی شکست
عشق در جان چون بچشم اندر نظرهم درون خانه هم بیرون در
عشق هم خاکستر و هم اخگر استکار او از دین و دانش برتر است
عشق سلطان است و برهان مبینهر دو عالم عشق را زیر نگین
لا زمان و دوش فردائی ازولامکان و زیر و بالائی ازو
چون خودی را از خدا طالب شودجمله عالم مرکب او راکب شود
آشکارا تر مقام دل ازوجذب این دیر کهن باطل ازو
عاشقان خود را به یزدان میدهندعقل تأویلی به قربان میدهند
عاشقی از سو به بی سوئی خراممرگ را بر خویشتن گردان حرام
ای مثال مرده در صندوق گورمی توان برخاستن بی بانگ صور
در گلو داری نواها خوب و نغزچند اندر گل بنالی مثل چغز
بر مکان و بر زمان اسوار شوفارغ از پیچاک این زنار شو
تیز تر کن این دو چشم و این دو گوشهر چه می بینی نیوش از راه هوش
آن کسی کو بانگ موران بشنودهم ز دوران سر دوران بشنود
آن نگاه پرده سوز از من بگیرکو بچشم اندر نمیگردد اسیر
«آدمی دید است باقی پوست استدید آن باشد که دید دوست است
جمله تن را در گداز اندر بصردر نظر رو ، در نظر رو ، در نظر»
رومی
تو ازین نه آسمان ترسی ، مترساز فراخای جهان ترسی مترس
چشم بگشا بر زمان و بر مکاناین دو یک حال است از احوال جان
تا نگه از جلوه پیش افتاده استاختلاف دوش و فردا زاده است
دانه اندر گل به ظلمت خانه ئیاز فضای آسمان بیگانه ئی
هیچ میداند که در جای فراخمی توان خود را نمودن شاخ شاخ
جوهر او چیست یک ذوق نموستهم مقام اوست این جوهر هم اوست
ایکه گوئی محمل جان است تنسر جان را در نگر بر تن متن
محملی نی ، حالی از احوال اوستمحملش خواندن فریب گفتگوست
چیست جان جذب و سرور و سوز و دردذوق تسخیر سپهر گرد گرد
چیست تن با رنگ و بو خو کردن استبا مقام چار سو خو کردن است
از شعور است این که گوئی نزد و دورچیست معراج؟ انقلاب اندر شعور
انقلاب اندر شعور از جذب و شوقوارهاند جذب و شوق از تحت و فوق
این بدن با جان ما انباز نیستمشت خاکی مانع پرواز نیست»