بخش ۴۹ - فریاد یکی از زورق نشینان قلزم خونین
«نی عدم ما را پذیرد نی وجودوای از بی مهری بود و نبود
تا گذشتیم از جهان شرق و غرببر در دوزخ شدیم از درد و کرب
ق
یک شرر بر صادق و جعفر نزدبر سر ما مشت خاکستر نزد
گفت دوزخ را خس و خاشاک بهشعلهٔ من زین دو کافر پاک به
آنسوی نه آسمان رفتیم ماپیش مرگ ناگهان رفتیم ما
گفت «جان سری ز اسرار من استحفظ جان و هدم تن کار من است
جان زشتی گرچه نرزد با دو جوایکه از من هدم جان خواهی برو
اینچنین کاری نمی آید ز مرگجان غداری نیاساید ز مرگ»
ای هوای تند ای دریای خونای زمین ای آسمان نیلگون
ای نجوم ای ماهتاب ای آفتابای قلم ای لوح محفوظ ای کتاب
ای بتان ابیض ای لردان غربای جهانی ، در بغل بی حرب و ضرب
این جهان بی ابتدا بی انتهاستبندهٔ غدار را مولا کجاست»
ناگهان آمد صدای هولناکسینهٔ صحرا و دریا چاک چاک
ربط اقلیم بدن از هم گسیختدمبدم که پاره بر که پاره ریخت
کوهها مثل سحاب اندر مرورانهدام عالمی بی بانگ صور
برق و تندر از تب و تاب درونآشیان جستند اندر بحر خون
موجها پر شور و از خود رفته ترغرق خون گردید آن کوه و کمر
آنچه بر پیدا و ناپیدا گذشتخیل انجم دید و بی پروا گذشت