بخش ۲۶ - پیغام افغانی با ملت روسیه
منزل و مقصود قرآن دیگر استرسم و آئین مسلمان دیگر است
در دل او آتش سوزنده نیستمصطفی در سینه او زنده نیست
بنده مؤمن ز قرآن بر نخورددر ایاغ او نه می دیدم نه درد
خود طلسم قیصر و کسری شکستخود سر تخت ملوکیت نشست
تا نهال سلطنت قوت گرفتدین او نقش از ملوکیت گرفت
از ملوکیت نگه گردد دگرعقل و هوش و رسم و ره گردد دگر
تو که طرح دیگری انداختیدل ز دستور کهن پرداختی
همچو ما اسلامیان اندر جهانقیصریت را شکستی استخوان
تا بر افروزی چراغی در ضمیرعبرتی از سر گذشت ما بگیر
پای خود محکم گذار اندر نبردگرد این لات و هبل دیگر مگرد
ملتی می خواهد این دنیای پیرآنکه باشد هم بشیر و هم نذیر
باز می آئی سوی اقوام شرقبسته ایام تو با ایام شرق
تو بجان افکنده ئی سوزی دگردر ضمیر تو شب و روزی دگر
کهنه شد افرنگ را آئین و دینسوی آن دیر کهن دیگر مبین
کرده ئی کار خداوندان تمامبگذر از لا جانب الا خرام
در گذر از لا اگر جوینده ئیتا ره اثبات گیری زنده ئی
ای که می خواهی نظام عالمیجسته ئی او را اساس محکمی؟
داستان کهنه شستی باب بابفکر را روشن کن از ام الکتاب
با سیه فامان ید بیضا که دادمژدهٔ لا قیصر و کسری که داد
در گذر از جلوه های رنگ رنگخویش را دریاب از ترک فرنگ
گر ز مکر غربیان باشی خبیرروبهی بگذار و شیری پیشه گیر
چیست روباهی تلاش ساز و برگشیر مولا جوید آزادی و مرگ
جز به قرآن ضیغمی روباهی استفقر قرآن اصل شاهنشاهی است
فقر قرآن اختلاط ذکر و فکرفکر را کامل ندیدم جز به ذکر
ذکر ذوق و شوق را دادن ادبکار جان است این ، کار کام و لب
خیزد از وی شعله های سینه سوزبا مزاج تو نمی سازد هنوز
ای شهید شاهد رعنای فکربا تو گویم از تجلی های فکر
چیست قرآن؟ خواجه را پیغام مرگدستگیر بندهٔ بی ساز و برگ
هیچ خیر از مردک زرکش مجو،«لن تنالوا البر حتی تنفقوا»
از ربا آخر چه می زاید فتنکش نداند لذت قرض حسن
از ربا جان تیره دل چون خشت و سنگآدمی درنده بی دندان و چنگ
رزق خود را از زمین بردن رواستاین متاع بنده و ملک خداست
بندهٔ مؤمن امین ، حق مالک استغیر حق هر شی که بینی هالک است
رایت حق از ملوک آمد نگونقریه ها از دخل شان خوار و زبون
آب و نان ماست از یک مائدهدودهٔ آدم «کنفس واحده»
نقش قرآن تا درین عالم نشستنقشهای کاهن و پاپا شکست
فاش گویم آنچه در دل مضمر استاین کتابی نیست چیزی دیگر است
چون بجان در رفت جان دیگر شودجان چو دیگر شد جهان دیگر شود
مثل حق پنهان و هم پیداست اینزنده و پاینده و گویاست این
اندرو تقدیر های غرب و شرقسرعت اندیشه پیدا کن چو برق
با مسلمان گفت جان بر کف بنههر چه از حاجت فزون داری بده
آفریدی شرع و آئینی دگراندکی با نور قرآنش نگر
از بم و زیر حیات آگه شویهم ز تقدیر حیات آگه شوی
محفل ما بی می و بی ساقی استساز قرآن را نواها باقی است
زخمهٔ ما بی اثر افتد اگرآسمان دارد هزاران زخمه ور
ذکر حق از امتان آمد غنیاز زمان و از مکان آمد غنی
ذکر حق از ذکر هر ذاکر جداستاحتیاج روم و شام او را کجاست
حق اگر از پیش ما برداردشپیش قومی دیگری بگذاردش
از مسلمان دیده ام تقلید و ظنهر زمان جانم بلرزد در بدن
ترسم از روزی که محرومش کنندآتش خود بر دل دیگر زنند
پیر رومی به زنده رود می گوید که شعری بیار
پیر رومی آن سراپا جذب و درداین سخن دانم که با جانش چه کرد
از درون آهی جگر دوزی کشیداشک او رنگین تر از خون شهید
آنکه تیرش جز دل مردان نسفتسوی افغانی نگاهی کرد و گفت
«دل بخون مثل شفق باید زدندست در فتراک حق باید زدن
جان ز امید است چون جوئی روانترک امید است مرگ جاودان»
باز در من دید و گفت ای زنده رودبا دو بیتی آتش افکن در وجود
ناقهٔ ما خسته و محمل گرانتلخ تر باید نوای ساربان
امتحان پاک مردان از بلاستتشنگان را تشنه تر کردن رواست
در گذر مثل کلیم از رود نیلسوی آتش گام زن مثل خلیل
نغمهٔ مردی که دارد بوی دوستملتی را میبرد تا کوی دوست»