بخش ۲۵ - حکمت خیرکثیر است
گفت حکمت را خدا خیر کثیرهر کجا این خیر را بینی بگیر
علم حرف و صوت را شهپر دهدپاکی گوهر به نا گوهر دهد
علم را بر اوج افلاک است رهتا ز چشم مهر بر کندد نگه
نسخهٔ او نسخهٔ تفسیر کلبستهٔ تدبیر او تقدیر کل
دشت را گوید حبابی ده ، دهدبحر را گوید سرابی ده ، دهد
چشم او بر واردات کائناتتا ببیند محکمات کائنات
دل اگر بندد به حق پیغمبری استور ز حق بیگانه گردد کافری است
علم را بی سوز دل خوانی شر استنور او تاریکی بحر و بر است
عالمی از غاز او کور و کبودفرودینش برگ ریز هست و بود
بحر و دشت و کوهسار و باغ و راغاز بم طیارهٔ او داغ داغ
سینه افرنگ را ناری ازوستلذت شبخون و یلغاری ازوست
سیر واژونی دهد ایام رامی برد سرمایهٔ اقوام را
قوتش ابلیس را یاری شودنور ، نار از صحبت ناری شود
کشتن ابلیس کاری مشکل استزانکه او گم اندر اعماق دل است
خوشتر آن باشد مسلمانش کنیکشتهٔ شمشیر قرآنش کنی
از جلال بی جمالی الاماناز فراق بی وصالی الامان
علم بی عشق است از طاغوتیانعلم با عشق است از لاهوتیان
بی محبت علم و حکمت مرده ئیعقل تیری بر هدف ناخورده ئی
کور را بیننده از دیدار کنبولهب را حیدر کرار کن
زنده رود
محکماتش وانمودی از کتابهست آن عالم هنوز اندر حجاب
پرده را از چهره نگشاید چرااز ضمیر ما برون ناید چرا
پیش ما یک عالم فرسوده ایستملت اندر خاک او آسوده ایست
رفت سوز سینهٔ تاتار و کردیا مسلمان مرد یا قرآن بمرد
سعید حلیم پاشا
دین حق از کافری رسوا تر استزانکه ملا مؤمن کافر گر است
شبنم ما در نگاه ما یم استاز نگاه او یم ما شبنم است
از شگرفیهای آن قرآن فروشدیده ام روح الامین را در خروش
زانسوی گردون دلش بیگانه ئینزد او ام الکتاب افسانه ئی
بی نصیب از حکمت دین نبیآسمانش تیره از بی کوکبی
کم نگاه و کور ذوق و هرزه گردملت از قال و اقولش فرد فرد
مکتب و ملا و اسرار کتابکور مادر زاد و نور آفتاب
دین کافر فکر و تدبیر جهاددین ملا فی سبیل الله فساد
مرد حق جان جهان چار سویآن بخلوت رفته را از من بگوی
ای ز افکار تو مؤمن را حیاتاز نفسهای تو ملت را ثبات
حفظ قرآن عظیم آئین تستحرف حق را فاش گفتن دین تست
تو کلیمی چند باشی سرنگوندست خویش از آستین آور برون
سر گذشت ملت بیضا بگویبا غزال از وسعت صحرا بگوی
فطرت تو مستنیر از مصطفی استباز گو آخر مقام ما کجاست
مرد حق از کس نگیرد رنگ و بومرد حق از حق پذیرد رنگ و بو
هر زمان اندر تنش جانی دگرهر زمان او را چو حق شانی دگر
رازها با مرد مؤمن باز گویشرح رمز «کل یوم» باز گوی
جز حرم منزل ندارد کاروانغیر حق در دل ندارد کاروان
من نمی گویم که راهش دیگر استکاروان دیگر نگاهش دیگر است
افغانی
از حدیث مصطفی داری نصیبدین حق اندر جهان آمد غریب
با تو گویم معنی این حرف بکرغربت دین نیست فقر اهل ذکر
بهر آن مردی که صاحب جستجوستغربت دین ندرت آیات اوست
غربت دین هر زمان نوع دگرنکته را دریاب اگر داری نظر
دل به آیات مبین دیگر ببندتا بگیری عصر نو را در کمند
کس نمی داند ز اسرار کتابشرقیان هم غربیان در پیچ و تاب
روسیان نقش نوی انداختندآب و نان بردند و دین در باختند
حق ببین حق گوی و غیر از حق مجوییک دو حرف از من به آن ملت بگوی