بخش ۲ - مناجات
آدمی اندر جهان هفت رنگهر زمان گرم فغان مانند چنگ
آرزوی هم نفس می سوزدشناله های دل نواز آموزدش
لیکن این عالم که از آب و گل استکی توان گفتن که دارای دل است
بحر و دشت و کوه و که خاموش و کرآسمان و مهر و مه خاموش و کر
گرچه بر گردون هجوم اختر استهر یکی از دیگری تنها تر است
هر یکی مانند ما بیچاره ایست در فضای نیلگون آواره ایست
کاروان برگ سفر ناکرده سازبیکران افلاک و شب ها دیر یاز
این جهان صید است و صیادیم مایا اسیر رفته از یادیم ما
زار نالیدم صدائی برنخاستهم نفس فرزند آدم را کجاست
دیده ام روز جهان چار سویآنکه نورش بر فروزد کاخ و کوی
از رم سیاره ئی او را وجودنیست الا اینکه گوئی رفت و بود
ای خوش آن روزی که از ایام نیستصبح او را نیمروز و شام نیست
روشن از نورش اگر گردد روانصوت را چون رنگ دیدن میتوان
غیب ها از تاب او گردد حضورنوبت او لایزال و بی مرور
ای خدا روزی کن آن روزی مراوارهان زین روز بی سوزی مرا
آیهٔ تسخیر اندر شأن کیست؟این سپهر نیلگون حیران کیست؟
رازدان علم الاسما که بودمست آن ساقی و آن صهبا که بود
برگزیدی از همه عالم کرا؟کردی از راز درون محرم کرا؟
ای ترا تیری که ما را سینه سفتحرف «ادعونی» که گفت و با که گفت؟
روی تو ایمان من قرآن منجلوه ئی داری دریغ از جان من
از زیان صد شعاع آفتابکم نمیگردد متاع آفتاب
عصر حاضر را خرد زنجیر پاستجان بیتابی که من دارم کجاست؟
عمر ها بر خویش می پیچد وجودتا یکی بیتاب جان آید فرود
گر نرنجی این زمین شوره زارنیست تخم آرزو را سازگار
از درون این گل بی حاصلیبس غنیمت دان اگر روید دلی
تو مهی اندر شبستانم گذریک زمان بی نوری جانم نگر
شعله را پرهیز از خاشاک چیست؟برق را از برفتادن باک چیست؟
زیستم تا زیستم اندر فراقوانما آنسوی این نیلی رواق
بسته در ها را برویم باز کنخاک را با قدسیان همراز کن
آتشی در سینهٔ من برفروزعود را بگذار و هیزم را بسوز
باز بر آتش بنه عود مرادر جهان آشفته کن دود مرا
آتش پیمانهٔ من تیز کنبا تغافل یک نگه آمیز کن
ما ترا جوئیم و تو از دیده دورنی غلط ، ما کور و تو اندر حضور
یا گشا این پردهٔ اسرار رایا بگیر این جان بی دیدار را
نخل فکرم ناامید از برگ و بریا تبر بفرست یا باد سحر
عقل دادی هم جنونی ده مراره به جذب اندرونی ده مرا
علم در اندیشه می گیرد مقامعشق را کاشانه قلب لاینام
علم تا از عشق برخوردار نیستجز تماشا خانهٔ افکار نیست
این تماشا خانه سحر سامری استعلم بی روح القدس افسونگری است
بی تجلی مرد دانا ره نبرداز لکد کوب خیال خویش مرد
بی تجلی زندگی رنجوری استعقل مهجوری و دین مجبوری است
این جهان کوه و دشت و بحر و برما نظر خواهیم و او گوید خبر
منزلی بخش این دل آواره راباز ده با ماه این مهپاره را
گرچه از خاکم نروید جز کلامحرف مهجوری نمی گردد تمام
زیر گردون خویش را یابم غریبز آنسوی گردون بگو «انی قریب»
تا مثال مهر و مه گردد غروباین جهات و این شمال و این جنوب
از طلسم دوش و فردا بگذرماز مه و مهر و ثریا بگذرم
تو فروغ جاودان ما چون شراریک دو دم داریم و آن هم مستعار
ای تو نشناسی نزاع مرگ و زیسترشک بر یزدان برد این بنده کیست
بندهٔ آفاق گیر و ناصبورنی غیاب او را خوش آید نی حضور
آنیم من جاودانی کن مرااز زمینی آسمانی کن مرا
ضبط در گفتار و کرداری بدهجاده ها پیداست رفتاری بده
آنچه گفتم از جهانی دیگر استاین کتاب از آسمانی دیگر است
بحرم و از من کم آشوبی خطاستآنکه در قعرم فرو آید کجاست
یک جهان بر ساحل من آرمیداز کران غیر از رم موجی ندید
من که نومیدم ز پیران کهندارم از روزی که میآید سخن
بر جوانان سهل کن حرف مرابهرشان پایاب کن ژرف مرا