بخش ۱۹ - دین و وطن
لرد مغرب آن سراپا مکر و فناهل دین را داد تعلیم وطن
او بفکر مرکز و تو در نفاقبگذر از شام و فلسطین و عراق
تو اگر داری تمیز خوب و زشتدل نبندی با کلوخ و سنگ و خشت
چیست دین برخاستن از روی خاکتا ز خود آگاه گردد جان پاک
می نگنجد آنکه گفت الله هودر حدود این نظام چار سو
پر که از خاک و برخیزد ز خاکحیف اگر در خاک میرد جان پاک
گرچه آدم بردمید از آب و گلرنگ و نم چون گل کشید از آب و گل
حیف اگر در آب و گل غلطد مدامحیف اگر برتر نپرد زین مقام
گفت تن در شو بخاک رهگذرگفت جان پهنای عالم را نگر
جان نگنجد در جهات ای هوشمندمرد حر بیگانه از هر قید و بند
حر ز خاک تیره آید در خروشزانکه از بازان نیاید کار موش
آن کف خاکی که نامیدی وطناینکه گوئی مصر و ایران و یمن
با وطن اهل وطن را نسبتی استزانکه از خاکش طلوع ملتی است
اندرین نسبت اگر داری نظرنکته ئی بینی ز مو باریک تر
گرچه از مشرق برآید آفتاببا تجلی های شوخ و بی حجاب
در تب و تاب است از سوز درونتا ز قید شرق و غرب آید برون
بر دمد از مشرق خود جلوه مستتا همه آفاق را آرد بدست
فطرتش از مشرق و مغرب بری استگرچه او از روی نسبت خاوری است