گنج

بخش ۱۳ - حرکت به و وادی یرغمید که ملائکه او را وادی طواسین مینامند

رومی آن عشق و محبت را دلیلتشنه کامان را کلامش سلسبیل
گفت «آن شعری که آتش اندروستاصل او از گرمی الله هوست
آن نوا گلشن کند خاشاک راآن نوا برهم زند افلاک را
آن نوا بر حق گواهی میدهدبا فقیران پادشاهی میدهد
خون ازو اندر بدن سیار ترقلب از روح الامین بیدار تر
ای بسا شاعر که از سحر هنررهزن قلب است و ابلیس نظر
شاعر هندی خدایش یار بادجان او بی لذت گفتار باد
عشق را خنیاگری آموختهبا خلیلان آزری آموخته
حرف او چاویده و بی سوز و دردمرد خوانند اهل درد او را نه مرد
زان نوای خوش که نشناسد مقامخوشتر آن حرفی که گوئی در منام
فطرت شاعر سراپا جستجوستخالق و پروردگار آرزوست
شاعر اندر سینهٔ ملت چو دلملتی بی شاعری انبار گل
سوز و مستی نقشبند عالمی استشاعری بی سوز و مستی ماتمی است
شعر را مقصود اگر آدم گری استشاعری هم وارث پیغمبری است»
گفتم از پیغمبری هم باز گویسر او با مرد محرم باز گوی
گفت «اقوام و ملل آیات اوستعصر های ما ز مخلوقات اوست
از دم او ناطق آمد سنگ و خشتما همه مانند حاصل ، او چو کشت
پاک سازد استخوان و ریشه رابال جبریلی دهد اندیشه را
های و هوی اندرون کائناتاز لب او نجم و نور و نازعات
آفتابش را زوالی نیست نیستمنکر او را کمالی نیست نیست
رحمت حق صحبت احرار اوقهر یزدان ضربت کرار او
گرچه باشی عقل کل از وی مرمزانکه او بیند تن و جان را بهم
تیز تر نه پا به راه یرغمیدتا ببینی آنچه می بایست دید
کنده بر دیواری از سنگ قمرچار طاسین نبوت را نگر»
شوق راه خویش داند بی دلیلشوق پروازی ببال جبرئیل
شوق را راه دراز آمد دو گاماین مسافر خسته گردد از مقام
پا زدم مستانه سوی یرغمیدتا بلندیهای او آمد پدید
من چه گویم از شکوه آن مقامهفت کوکب در طواف او مدام
فرشیان از نور او روشن ضمیرعرشیان از سرمهٔ خاکش بصیر
حق مرا چشم و دل و گفتار دادجستجوی عالم اسرار داد
پرده را بر گیرم از اسرار کلبا تو گویم از طواسین رسل