بخش ۱۱ - جلوهٔ سروش
مرد عارف گفتگو را در ببستمست خود گردید و از عالم گسست
ذوق و شوق او را ز دست او ربوددر وجود آمد ز نیرنگ شهود
با حضورش ذره ها مانند طوربی حضور او نه نور و نی ظهور
نازنینی در طلسم آن شبیآن شبی بی کوکبی را کوکبی
سنبلستان دو زلفش تا کمرتاب گیر از طلعتش کوه و کمر
غرق اندر جلوهٔ مستانه ئیخوش سرود آن مست بی پیمانه ئی
پیش او گردنده فانوس خیالذوفنون مثل سپهر دیر سال
اندر آن فانوس پیکر رنگ رنگشکره بر گنجشک و بر آهو پلنگ
من به رومی گفتم ای دانای رازبر رفیق کم نظر بگشای راز
گفت «این پیکر چو سیم تابناکزاد در اندیشهٔ یزدان پاک
باز بیتابانه از ذوق نموددر شبستان وجود امید فرود
همچو ما آواره و غربت نصیبتو غریبی ، من غریبم ، او غریب
شأن او جبریلی و نامش سروش می برد از هوش و می آرد بهوش
غنچهٔ ما را گشود از شبنمشمرده آتش ، زنده از سوز دمش
زخمهٔ شاعر به ساز دل ازوستچاکها در پردهٔ محمل ازوست
دیده ام در نغمهٔ او عالمیآتشی گیر از نوای او دمی»