بخش ۱۴ - در بیان معرفت نفس گوید
چون تو نفس خویش را بشناختیمرکب معنی به صحرا تاختی
ای ندانسته ز غفلت پیش و پسبا تو زین معنی همین نامست و بس
دانش نفست نه کار سرسریستگر بحق دانا شوی دانی که چیست
نفس تو آشوب و افعال خداستنی ز وصف و دانش این معنی جداست
بهر این گفت آنکه بینای رهستحق شناسست آنکه از حق آگهست
در حقیقت کی از آن دانا شویعیب خود بشناس تا بینا شوی
گه بطاعت گه به عصیان ره زندآتش اندر بار دل ناگه زند
گه لباس بت پرستی برکشدگه بدعوی خدائی سرکشد
جرعۀ ناخورده مستیها کندنیستی نادیده هستیها کند
گر مراد خود نیابد از درتجوهری گردد نفیس اندر برت
نفس را گردن بزن فارغ نشینمن بیان کردم سلوک راه دین