گنج

بخش ۱۳ - در بیان تعریف عارف

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۲۱ بیت
چون بوحدت درگذشتی از دوئیعارف اسرار توحیدش توئی
کس نداند شرح حال معرفتعاجزی آمد کمال معرفت
معرفت اصل شناسائی بودچشم و دل را نور بینائی بود
گر تو بینائی به انوار یقینعارف و معروف را جز حق مبین
عارف از خود هیچکاری درنیافتزانکه حق را جز بحق نتوان شناخت
گر نبودی بخشش حق رهنمونسر بیچون را که پی بردی برون
معرفت خورشید گشت و ذره جانذره از خورشید چون داند نشان
زین چمن در دست ماند چون گلیچیست از هر سو نفیر بلبلی
این گره را کی توان هرگز گشادچون سررشته بدست کس نداد
راهرو اینجا قدم سری نیافتجز تحیر هیچ رمزی درنیافت
آنکه حیران گشت از این راز نهفترب زدنی هم ز عجز خویش گفت
عارف او از جان خود گشته جدااز امید و بیم و از فقر و غنا
گم شد از خود هر که حق را باز یافتسر او را هر دو عالم بر نتافت
در حریم آشنائی یار اوستهرچه غیر حق بود زنار اوست
دیده و دانسته ونادان شدهجسته و دریافته حیران شده
سر سر شرا قدم پوینده نیستجز خدا بیننده و گوینده نیست
آه اگر یابی ز حال خود خبراین همه افسانه گردد مختصر
چند از این سرگشته بودن بی سببکان این گوهر توئی از خود طلب
همچو نابینا مبر هر سوی دستبا تو در زیر گلیم است آنچه هست
ای یگانه چند از این نقش دوئیطالب خود شو که این جمله توئی
در طریق معرفت نائی درستتا تو خود را باز نشناسی نخست