شمارهٔ ۸۱
بهار و عید میآید که عالم را بیارایدولیکن بلبل دل را نسیم یار میآید
دلی کز هجر گل روئی چو لاله داغها داردشمیم وصل اگر نبود ز باغ و روضه نگشاید
اگر بی دوست جنت را بصد زینت بیارایندبجان دوست کاندر وی دل عاشق بیاساید
در و دیوار جنت را بآه دل بسوزانماگر دلدار اهل دل در او دیدار ننماید
چو نور جان هر مقبل صفائی دارد این منزلولی بی وصل اهل دل دلم را خوش نمیآید
جمال طلعت جانان تواند دید مشتاقیکه او آیینه دل را ز زنگ غیر بزداید
حسین ار دوست جانت را بناز و عشوه میسوزدترا باید رضا دادن بهر چه دوست فرماید