گنج

شمارهٔ ۵۷

قافیه: ادوست۸ بیت
اگر برد سوی دارالقرار ما را دوستدلم قرار نگیرد در او مگر با دوست
مرا نه ملک جهان باید و نه باغ جنانکه نیست از دو جهانم مراد الا دوست
چنان بجان من آمیخت دوست از سر لطفکه نیست فرق ز جان عزیز من تا دوست
بدان مقام رسید اتحاد من با اوکه باز می نشناسم که این منم یا دوست
ز دوست دیده بینا بجوی تا بینیکه هست در همه کائنات پیدا دوست
چه باک اگر همه عالم شوند دشمن ماچو هست آن شه خوبان عهد با ما دوست
میان ما و تو جز صلح نیست ای زاهدترا نعیم ریاض بهشت و ما را دوست
حسین اگر همه خویشان شوند بیگانهبه جان دوست که ما را بس است تنها دوست