شمارهٔ ۵۴
عید شد قافله را عزم حرم ساختنی ستوز سر خویش در این راه قدم ساختنی ست
عود دل تا نفسی دم زند از سوز درونسینه سوخته را مجمر غم ساختنی ست
رخت رحلت ز صحاری فنا بر بستهاندر اقلیم بقا چتر و علم ساختنی ست
در گذشته ز سر هستی موهوم بصدقهمچو مستان رهش برگ عدم ساختنی ست
چون بتدبیر تو تقدیر مبدل نشوددر بلا سوخته با حکم قدم ساختنی ست
گر تو در مجلس خاصش ز ندیمان نشدیهمچو خجلت زده با سوز و ندم ساختنی ست
سپر خود ز رضا ساز و به پیکار درآیکز رضا دفع سنانهای ستم ساختنی ست
از شفاخانه لطفش چو دوا میطلبیچون من سوخته با درد و الم ساختنی ست
من حسینم ز در دوست مرانید مرامنزل سبط نبی بیت حرم ساختنی ست