شمارهٔ ۲۶۴
اگر بگوشه چشمی بسوی ما نگریز جمع گوشه نشینان هزار دل ببری
بهر کسی که نمائی جمال خود هیهاتدریغ جان من از حسن خویش بیخبری
بنوش لعل لب خویش راحت روحیبه نیش غمزه اگر چه جراحت جگری
منم که شاهی عالم بهیچ نشمارماگر مرا تو کمینه غلام خود شمری
ز خاک من بمشامت رسد شمیم وفاپس از وفات اگر تو بتربتم گذری
من و توئیم یکی در مقام وحدت عشقبصورت ارچه منم دیگر و تو هم دگری
اگر مراد طلب میکنی حسین از دوستبآه نیم شبی ساز و گریه سحری