شمارهٔ ۲۶۰
آه که از ره کرم یار نکرد یارئیسوختم از غم و نشد رنجه بغمگسارئی
بر سر صید خود مرا کشت و نگاه هم نکردلایق صید خسروی نیست چو من شکارئی
چاره کار عاشقان زاری و زور و زر بودزور و زرم چو نیست هست چاره بنده زارئی
کبر و ریا نمیکنم بر در کبریای اوعزت و سرفرازیم مسکنت است و خوارئی
نیستم آتشی صفت سر بهوا نمی کشمبر درش آبروی من هست ز خاکسارئی
من بامید لطف تو آمده ام به پیش دربدرقه طریق من هست امیدوارئی
با تن همچو برگ که کوه بلا همی کشمپیشه عاشقان بود طاقت و برد بارئی
شد ز علاج درد من عقل بعجز معترفزانکه ز عشق خورده ام ضربت زخم کارئی
گر به نثارت آورم همچو حسین جان بکفاز رخ اهل دل کشم خجلت و شرمسارئی