شمارهٔ ۲۴۷
تو که شاه ملک حسنی و سریر و جاه داریدل همچو من گدائی عجب ار نگاه داری
ز توام امید رحمت بکدام روی باشدکه نه غم از آب دیده نه خبر ز آه داری
ز میان ماهرویان رسدت بحسن دعویکه چو آفتاب روشن ز دو رخ گواه داری
مپسند در دل من همه خار حسرت ایگلتو مرا بهل در آنجا که نه جایگاه داری
در خلوت درون را چو بروی غیر بستمپس از آن چنانکه خواهی تو بیا که راه داری
خبری ز پیر کنعان چه شود اگر بپرسیکه تو یوسف زمانی کمر و کلاه داری
بحدیث سر رندی حسین رو مگردانبکمال آشنائی که بسر شاه داری