گنج

شمارهٔ ۲۴۱

روانی نقد جان درباز اگر سودای ما داریچو شمع از تاب دل بگداز اگر پروای ما داری
شهنشاه جهان گردد غلام بنده فرمانتچو بر منشور آزادی خط طغرای ما داری
چو از کبر و ریا رستی جمال کبریا بینیبدان چشمی که نورانی ز خاک پای ما داری
سر رشته بدستم ده مزن دم پای از سرکناگر تو رأی غواصی در این دریای ما داری
بهر سو چند میپوئی چو مقصد کوی عشق آمدچرا یار دگر جوئی چو دل جویای ما داری
بچشمت میل غیرت کش که غیری در نظر نایداگر تو میل دیدار جهان آرای ما داری
بهر کس دل چو میبندی نمی بینی که در عالمبحسن و لطف و زیبائی کجا همتای ما داری
جراحتهای این ره را چو راحتها شناس ار توهوای بزم روح افزای راحت زای ما داری
حسینا چون گداطبعان بهر می لب نیالائیاگر تو ذوق سرمستی از این صهبای ما داری