گنج

شمارهٔ ۲۲۵

دلا از جان روان بگذر اگر جویای جانانیکه واماندن بجان از دوست باشد بس گرانجانی
بدرد عشق او میساز کاندر قصر اقبالشچو حلقه پیش در مانی اگر در بند درمانی
محبت را دلی باید خراب از دست محنتهاکه گنج خاص سلطانی نباشد جز بویرانی
اگر ملک قدم خواهی قدم بیرون نه از هستیبقای جاودان یابی چو تو از خود شوی فانی
ز خورشید حقایق پرتوی بر جان تو تابداگر گرد علایق را بآب دیده بنشانی
ترا در صف این هیجا ز سر باید گذشت اولوگرنه پای بیرون نه که تو نی مرد میدانی
بدارالملک مصر جان اگر خواهی شهنشاهیبخلوتخانه عزلت چو یوسف باش زندانی
چو سلطانی همی خواهی طلب کن ملک درویشیکه سلطانی است درویشی و درویشی است سلطانی
اگر در وادی اقدس ندای قدس میجوئیچو موسی بایدت کردن بجان دهسال چوپانی
رفیق نفس سرکش را اگر گوئی وداع ای دلندای مرحبا یابی ز دارالملک روحانی
اگر بر خوان خورسندی برای عیش بنشینیکند روح الامین آنجا بشهپرها مگس رانی
ز گرد ماسوی اول برافشان آستین ای دلکه تا بر آستان او چو من جان را برافشانی
سلیما یکنفس بستان سلیمان وار خاتم رابزور بازوی همت ز دست دیو نفسانی
که تا در عالم وحدت برای جلوه جاهتهمه روح القدس خواهد زدن کوس سلیمانی
ز تو تا منزل مقصود گامی بیش ننمایداگر تو باره همت در این ره تیزتر رانی
دمی مرآة جانت را بذکر حق مصقل کنکه تا گردد ز خورشید جمال دوست نورانی
ظلال عالم صورت حجاب شمس کبری شدمبین در سایه تا بینی که تو مهر درخشانی
از این بیدای پر آفت بمقصد ره توان بردنقلاووزی اگر یابی ز توفیقات ربانی
قلاووزت اگر باید تبرا کن ز خود اولتولا با علی میجوی اگر جویای عرفانی
بدین سلطان دو گیتی نهانی عشق بازی کنکه بر تو منکشف گردد همه اسرار پنهانی
اگر تو عارفی ای دل مکن زین خاندان دوریکه معروف جهان گردی در اسرار خدا دانی
طواف کعبه صورت میسر گر نمیگرددبیا در کعبه معنی دمی جو فیض دیانی
اگر از خواجه یثرب بصورت دوری ایصادقبحمدالله ز نزدیکان سلطان خراسانی
امام هشتمین سلطان علی موسی الرضا کز ویبیاموزند سلطانان همه آئین سلطانی
بخلوتخانه وحدت چو او در صدر بنشیندکجا تمکین کند هرگز ملایک را بدربانی
بهنگام صلای عام اگر از خوان خاصانشفقیری لقمه ای یابد کند اظهار سلطانی
گزیده گوشه فقر است و اندر عین درویشیگدایان در خود را دهد ملک جهانبانی
همی خورشید را شاید که از صدق و صفا هردمبعریانان دهد زربفت اندر عین عریانی
دبیرستان غیبی را چو جان او معلم شدنماید عقل کل پیشش کم از طفل دبستانی
چو در میدان لاهوتی بود هنگام جولانشبرای مرکبش سازند نعل از تاج خاقانی
براق برق جنبش را چو سوی لامکان تازدنهد خاک رهش بر سر چو افسر عرش رحمانی
سر سودا اگر داری بیا ای عاشق صادقکه گر یک جان دهی اینجا دو صد جان باز بستانی
ترا زین جان پر علت عطای فیض شاهی بهبراق بادپا بهتر ز اسب لنگ پالانی
بده نقد دو عالم را و بستان خاک درگاهشکه هرگز جوهری نبود بدین خوبی و ارزانی
الا ای شاه دین پرور ترا زیبد سرافرازیکه نور دیده زهرا و نقد شاه مردانی
ز سبحات جمال تو بسوزد دیده دلهاکه هردم بر تو میتابد تجلیهای سبحانی
کمینه خادمانت را ندای ایزدی آمدکه فاروق فریقینی و ذوالنورین فرقانی
ز رای عالم آرایت چراغ شرع را پرتوز پای عرش فرسایت قوی پشت مسلمانی
چو بی فرمان حق هرگز نیامد هیچ کار از توسلاطین جهان هردم کنندت بنده فرمانی
کمینه پایه قدرت رسید از جذبه حق جایکه کار عقل کل آنجا نباشد غیر حیرانی
حسین خسته را دریاب ای سلطان دو گیتیکه دور از تو بجان آمد دلش از قید جسمانی
بآب رحمت و رأفت بشو لوح ضمیرش راز تسویلات نفسانی و تخییلات شیطانی
تو احمد سیرتی شاها و من در مدحت و خدمتزمانی کرده حسانی و گاهی جسته سلمانی
اگر در مرقدت شاها حسین این شعر برخواندندا آید از آن روضه که قد احسنت حسانی
ز خوان فضل و اکرامت نصیبی ده گدایانراکه کام بزم ای سلطان بقا نزل و رضا خوانی