شمارهٔ ۲۱۳
دست بختم کوته است از دامن وصلت که هستپایه من سست قدرت بخت والا آمده
گوهر طبعم نثار خاک پایت کی سزدگرچه از روی شرف لؤلؤی لالا آمده
نظم من در خورد جاهت کی بود با آنکه هستدر شعرم خوشتر از دری شعرا آمده
ای ز آب مرحمت شسته لباس دین ماتا ز چرک شرک صافی و مصفا آمده
کنج ویران جای گنج آمد از آن مهر ترادر دل ویران من پیوسته مأوی آمده
پای مردیهای لطفت میرساند دمبدمآنچه از درگاه حق ما را تمنا آمده
هم ز لطف خویشتن درمان درد ما بکنای ز لطفت درد جانها را مداوا آمده
ای با دل شکسته ترا کار آمدهدرد تو مرهم دل افکار آمده