گنج

شمارهٔ ۱۸

ای آنکه جانم سوختی با داغ محنت بارهادارم من آشفته دل با سوز عشقت کارها
گرچه میان آتشم با داغ درد تو خوشمعاقل اگرچه میکند بر حال من انکارها
با یادت ای پیمان گسل خالی شد از اغیار دلآیینه صافی کی شود بی صیقل از زنگارها
من سوی تو بشتافتم روی از دو عالم تافتمچون نور ایمان یافتم بگسستم این زنارها
آئی بهنگام چمن ور نیز بگزیدی وطنو اندر دل پر درد من از غم نشاندی خارها
از شوق تو ای دل ربا آتش فتد در جان ماچون آورد باد صبا بوی تو از گلزارها
بگذر حسین از علم تن بشناس جان خویشتنناحق دهد صد علم و فن بگذر از این گفتارها