گنج

شمارهٔ ۱۷۴

گر برود هزار جان با غم عشق او خوشممن که بعشق زنده ام منت جان چرا کشم
خضر ز آب زندگی خوش نزید چنانکه مناز هوس جمال او زنده در آب و آتشم
من که ز عشق مردنم هر نفس آرزو بودبهر لقای جاودان آب حیات می چشم
بر سر نطع نیستی پای نیاز اگر نهمروح قدس بیفکند بر سر سدره مفرشم
باده عشق میبرد درد سر خمار عقلساقی عاشقان بده زان می ناب بیغشم
شش جهة است چون قفس جای در او نمی کنمطایر لامکانیم من نه اسیر این ششم
آتش اشتیاق تو سوخت دل حسین راشمع صفت ولیک من با همه سوز دلخوشم