شمارهٔ ۱۳۴
ای غمزه ات کشیده خدنگی بکین دلترک کمانکش تو گرفته کمین دل
ز کشت عمر خویش ندانم چه بر خوردآنکو نکاشت تخم غمت در زمین دل
مقبول حضرتست چنان مقبلی که اوداغ غلامی تو نهد بر جبین دل
جان باختن بروی تو ای دوست کیش ماستقربان شدن به تیغ هوای تو دین دل
من فارغم ز روضه رضوان از آنکه هستخاک در سرای تو خلد برین دل
آید بحشر خاتم دولت بدست منچون باشدم ز مهر تو مهر نگین دل
آندم که دل بناز ز اسرار دم زندگر هست جبرئیل نباشد امین دل
آیینه جمال خدائی و در رختجز حق ندیده دیده دیدار بین دل
همچون حسین عقل طریق جنون گرفتتا عشق دوست کرد مرا همنشین دل