شمارهٔ ۱۱۵
اگر طریقه آن دلرباست عشوه و نازوظیفه من آشفته نیست غیر نیاز
منم چو شمع و غم عشق دوست چون آتشمرا نصیبه از آن آتش است سوز و گداز
گهی ز فکر دهانش مراست عیشی تنگگه از هوای قد او مراست عمر دراز
دلا چو دیده بدوزی ز دید هر دو جهانچو شاهباز کنی دیده بر رخ شه باز
کسی که سر حقیقت شناخت میداندکه در طریقت عشاق عشق نیست مجاز
نیاز و درد بود زخت عاشق صادقنمیخرند ببازار عشق زهد و نماز
قمارخانه رندان پاکباز اینجاستبیا و نقد دو عالم بضربه ای در باز
حجاب خویش توئی چون بترک خود پوئیدرون خلوت خاصت کنند محرم راز
حسین بندگی دوست کار عشاق استز بندگیست که عاشق کشد ز دلبر ناز