شمارهٔ ۱۱۳
ای خسرو خوبان لبت از شهد شیرین کاره ترهم دیده نادیده ز تو عیاره ای عیاره تر
ای نازنین با ناز اگر بیچارگانرا میکشیاول مرا کش چون منم از دیگران بیچاره تر
از عشق رخسار و لبت دل خونشده جان سوختهوز سوز جان و خون دل لب خشگم و رخساره تر
جانهای خوبان سوختی تنها نه عاشق میکشیای از تو خوبان خورده خون تو از همه خونخواره تر
بر بوی تو گل در چمن صد چاک زد جامه چو منوز روی غیرت جان من از جامه گل پاره تر
خاک رهت گشتم ولی از بیم گرد دامنتدارم ز آب چشم خود خاک رهت همواره تر
بگداخت سنگ از آه من لیکن چسود ایماه منکان دل که داری نیست آن از سنگ خارا خاره تر
آواره عشقت بسی هستند در عالم ولیانصاف ده خود دیده ای هیچ از حسین آواره تر