شمارهٔ ۱۰۹
امیر قافله کوس رحیل زد ای یارچرا ز خواب بطالت نمیشوی بیدار
میان بادیه تو خفته ای و از هر سوبرای غارت عمر تو قاصدان در کار
دلا نگر که رفیقان همنفس رفتندتو منقطع ز رفیقان بوادی خونخوار
بشوق بند ز میقات صدق احرامیکه تا شوی همه عمره ز خویش برخوردار
وقوف در عرفات شریف عرفان کنطواف کعبه حق از سر صفا بگذار
اگر بصدر حرم ره نمیتوانی بردنمای سعی که اندر حریم یابی یار
چرا نمیکنی ای دوست جان خود قربانچو دست داد ترا عید اکبر از دیدار
بگوی ترک سر و پای از طریق مکشگرت کشند بزاری و گر کشند بدار
حسین چون سفر راه کعبه در پیش استبه هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار