گنج

شمارهٔ ۱۰۸

دلا بنال که یاران نازنین رفتندبغم نشین که رفیقان بیقرین رفتند
باهل دهر میامیز و گوشه ای بنشینکه همدمان وفاپیشه گزین رفتند
دل شکسته ما را بر آتش افکندنداگر چه خود بسوی روضه برین رفتند
سهی و گل ز زمین میدمد ولیک دریغز گلرخان سهی قد که در زمین رفتند
هنر مجوی که بازار فضل رایج نیستاز آن جهت که بزرگان خورده بین رفتند
عجب مدار که گر نقد دین شود کاسدکه نافذان جواهرشناس دین رفتند
بسوز بر در حرمان در انتظار حسینکه محرمان سراپرده یقین رفتند