شمارهٔ ۱۰۶
ز شست عشق چو تیر بلا روان کردندنخست جان من خسته را نشان کردند
کسی که زد قدمی در ره وفاداریبهر جفا و بهر جورش امتحان کردند
مس وجود دهی کیمیای عشق بریبیا بگو که در این ره که رازیان کردند
هزار جان گرامی بیک نفس دادنداگر چه دل بربودند و قصد جان کردند
بسر نکته اوحی الیه ما یو حیرموز عاشق و معشوق را بیان کردند
برای جلوه حسن و جمال خویش حبیبچو ساخت آینه ای نام او جهان کردند
جمال دوست بر عارفان بود پیدااگر چه در نظر غافلان نهان کردند
مرا به بندگی از هر دو کون داده خلاصترا فریفته بند این و آن کردند
خلیل عشق مگر در دل حسین آمدکز آتش دل او باغ و گلستان کردند