گنج

شمارهٔ ۸ - در ستایش علمی که بدان مستفیذ می توان شد

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۷۹ بیت
علم باید که ره نمای بودنه فضولی شره فزای بود
جهل در داست علم درمان استعلم آب درخت ایمان است
زاب گردد درخت تازه و ترخلق را منتفع کند ز ثمر
میوه آن درخت طوبی وشورع وطاعت است و خلقی خوش
علما شمع مجلس افروزندخلق را علم و حکمت آموزند
گرچه در صورت مساکینندملک اسلام را سلاطینند
هست انفاس عالم عاملهمچو باد بهار با حاصل
هردو مشکین و جان فزایندهاز ره لطف حق نماینده
از یکی گل به نعمت آبستنوز دگر دل به حکمت آبستن
خورده هریک چوخضر آب حیاتاز حلاوت حدیثشان چو نبات
جان که ره بر سر معانی یافتهمچو خضر آب زندگانی یافت
علم جان دگر به جان بخشیدکز فنا جاودان امان بخشید
هر که از عین علم شد سیرابجان او را اجل ندید به خواب
چون شود منقطع نفس زنفسبرهد مرغ جان ز بند قفس
گر ز علم و عمل نیابد پرباشد او را ز خاک تیره مقر
اور دو بالش بود به علم و عملوقت پرواز بگذرد ززحل
حضرتش ارجعی همی گویدخنک آن جان که دوست می جوید
هر که یزدان دو گام علم و عملداد وی را به خطوتین و صل
از خداوند علم نافع خواهکه دل غافلت کند آگاه
نشود حاصل آن علوم مگراز کلام خدا و پیغمبر
بعد از آن از حدیث یارانشهمنشینان و دوستارانش
سخن اولیای دین نبینایبان محمد عربی
ره نمایی کند دل و جان راتازه دارد درخت ایمان را
علم از وحی و کسب مقتبس استهذیان مجادلان هوس است
سخن خوب و لهجه شیرینگر نداری تو با کسی منشین
سخنی گو که شرع فرمایدتا از آن مستمع بیاساید
هم به اندازه گوی آن را نیزکه ز کم گفتن است مرد عزیز
سخن خوب چون شود بسیارخوار گردد نیاورند به کار
تشنگان را مده تو چندان آبکاب را در نظر نماند آب
خیر گویان چو در حدیث آیندمستمع را حیات افزایند
نفس نیک نفس خوش گفتارروح بخش است چون نسیم بهار
بوی جان زان دهن همی آیدکه زبان جز به خیر نگشاید
از دهانی که شد روان هذیانمبرز دیو خوانمش نه دهان
آن سخن نیست گوز شیطان استزحمتش بر دماغ انسان است
سخن بد چو گند مردار استجای بدگوی بر سر دار است
چون زبان حکیم گویا شدمظهر سر عقل دانا شد
آن زمانی که عقل را قلم استدر بیانش فواید و حکم است
می نویسد علوم را به دهانمی کند تازه آدمی را جان
از ره سمع سوی دل ز اسرارمی رساند فواید بسیار
سیرت نطق بین که زو انسانیافته ست امتیاز از حیوان
منبع آب زندگی ست زبانچون از وعلم و حکمت است روان
از سخن تا سخن بسی فرق استسخنی وحی و دیگری زرق است
سخنی ره نمای مرد و زن استسخنی دام دیو راه زن است
سخنی هست چون نسیم بهارکه سحرگاه آید از گلزار
راحت روح و عطر بخش مشامعاشقان را از و نصیب تمام
سخنی چون سموم آتش بارکه کند نفس آدمی افکار
هر که دارد به بند عقل زبانباشد اندر پناه امن و امان
به سخنهای سخت دل مشکنسنگ خارا بر آبگینه مزن
با لطیفان سخن مگوی درشتصورت خوب نیست لایق زشت
ای دماغت مسخر سودابه سخن مایلی چنان که تو را
به زبان کار بر نمی آیدقلمی دیگرت همی باید
تا زبان تو را دهد یاریحبابی در خزینه نگذاری
هم زبان هم قلم نگه دارندهر دو در جای خود به کار آرند
کافریننده در جهان صوردو قلم ساخت از وجود بشر
در معانی یکی به کار آیدوان دگر خود صور نگار آید
قلمی بر صحایف اذهانمی نویسد فواید دو جهان
قلمی دیگر از درون بطونمی نماید نقوش گوناگون
کاتب هردو عقل و دین بایدتا کتابت کرامت افزاید
به زبان کار بر نمی آیدعضوها هم به کار می باید
هست هر عضوی آلت کاریروح را گشته هریکی یاری
تن چوشهری وحاکمش جان استمدد جان ز عقل و ایمان است
جان زبان را می کند گویاتا نماید به خلق راه خدا
ره چو بنمود راه باید رفتبنده را پیش شاه باید رفت
تا به کی ساکن جهان بودنبی خبر از جهان جان بودن
سفری کن ز گلخن دنییگذری کن به گلشن معنی
عشق با شاهدان علوی بازشاهبازی به آشیان رو باز
حیف باشد زمان تلف کردنچون بهایم به خفتن و خوردن
عمر ضایع مکن به گل کاریکاردانی که چیست دلداری
تا تو از کار گل بپردازیکرده باشد زمانه صد بازی
جان بپرور به عقل و دانش و دینتا رسی از زمین به علیین
تا تو در بند چار ارکانیحال روحانیان کجا دانی
از خود این قید را چو برداریبا تو جویند قدسیان یاری
تو چو در خانه یی ودر نگریسقف بینی ز چرخ بیخبری
قدم از خانه چون نهی بر بامماه و خورشید بینی و بهرام
گفتن از بهر کار در کار استورنه اینجا چه جای گفتار است
بار دیوان مباش چون او باشطالب صحبت سلیمان باش
سر یزدان مگوی با اغیارجوهرینه بگنج باز گذار
گوهری گر تو را به دست آیدبه شهان ده که گنج را شاید
خرج کن نقدهای بازاریتا متاعی به خانه باز آری