شمارهٔ ۷ - در وصف عشق
ذوق وجد وسماع وجان بازیهست در قوم ملت تازی
زانکه ایشان ز دل خبر دارندبا نشاط از شراب اسرارند
عاشقان حبیب معبودندمخلصان چون ایاز محمودند
ساقیا باده ده حریفان راگرم کن مجلس ظریفان را
نه شرابی که آن شر انگیزدفتنه یی ناگهان برانگیزد
آفت عقل و دین و داناییمستیش را نتیجه رسوایی
باده یی کان به کام جان نوشندنخرندش به سیم و نفروشند
قوت جان عابدان زان میدولت حسن شاهدان زان می
سینه عاشقانش خمخانهدهن عارفانش پیمانه
روح راحت رسان روح افزاروح را مایه فتوح افزا
مستیش به بسی ز هشیاریخواب آن خوبتر ز بیداری
غفلت آرد ولی ز شهوت و آزبی خبر دارد از جهان مجاز
اگر از دور دختر انگوربشنود بوی آن شراب طهور
مست گردد چنان که از مستیهیچ یادش نیاید از هستی
جز به رندان فقر آن ندهندجرعه ییزان به خسروان ندهند
در خرابات فقر رندانندکز نظرهای خلق پنهانند
خورده از دست دوست جام شرابرسم و بنیاد حرص کرده خراب
مست از می خراب از ساقیفانی از خود به عشق او باقی
عشق ابری ست آب حیوان باربر دل عاشقان خوش گفتار
زنده گردد ز آب حیوان دلچون ز باران نو بهاری گل
دل چو یا بد حیات جاویداناثری نیز هم دهد به زبان
هرچه دل راند بر زبان قلمهست از آثار عشق در عالم
این نمط را سخن که میرانملایق عشق نیست میدانم
سخنی بس بلند می بایدتا که تقریر عشق را شاید
وان نه اندازه زبان من استکه بسی برتر از بیان من است
الیک چون کردم این سخن آغازهم بر آرم به قدر خویش آواز
پادشاهی که وصف اوست قدممبدع کاینات شد ز عدم
بی نهایت جمال او چو جلالعقل کل را نبوده است مجال
کاورد در نظر جمالش رابا تصور کند مثالش را
لایق روی اوست هم نظرشخود ندیده ست دیده دگرش
کی برد بهره دیدویی ز لقاتا نگردد به نور او بینا
یافت نوری که چشم آن نور استدولت ناظری که منظور است
به حقیقت چو بنگری ای دوستگفت غیر مراد او هم اوست
سخنش جز به او نمی زیبدعشق او هم به او همی زیبد
به گروهی ز بندگان لطیفداده است از نحبهم تشریف
جان ایشان چو کرد آیند وارپرتوی از جمال او اظهار
دوست جانی دگر به جان بخشیدتا به آن جان محبتش ورزید
سر این حال عاشقان دانندکه یحبونه به جان خوانند
بود پیوند حسن و عشق به هماز ازل تا ابد نگردد کم
جاودان است حسن در اظهارهست ازو گرم عشق را بازار
عشق از سلطنت به یک چوگانکرد نه گوی آسمان گردان
گویها شد زنور بیناییگرم روتر زهر توانایی
گشت معلوم کآسمان در چرخآمد از شوق اختران بر چرخ
عشق خورشید عالم جان استجاودان ظاهر و درفشان است
جان چو شد آفتاب عشق پرستبنهد شمع عقل را از دست
در جهانی که نور جاوید استدیده فارغ ز ماه و خورشید است
عشق جان است و کایناتش تنجمله اجزای تن ازو به سخن
عشق شاه است و بارگاهش دلدل چون گلشنش بود منزل
دل به انوار معرفت روشندار و ز اخلاق خویش چون گلشن
تازند عشق در دلت خرگاهکه به گلخن فرو نیاید شاه
عشق را با دلی بود پیوندکه نیاید ز آب و گل در بند
عقل را هست پیشه معماریمی کند سعی در جهان داری
هرچه در سالها نهد بنیادعشق در یک نفس دهد بر باد
هر درختی که عشق جنباندمیوه بر شاخ او کجا ماند
عقل آموزگار جان آمدعشق فارغ ازین و آن آمد
چون کند شهریار عشق شکارعقل و جان را کجا دهد زنهار
حسن از عشق آتشی افروختکه پر و بال عقل جمله بسوخت
عقل و علم و عبادت و تقویبنمایند راه با دعوی
عشق دعوی شکرهمی بایدتا به معنیت راه بنماید
عشق با فقر هم عنان آمدوز غنا آستین فشان آمد
سر بنه خواجگی بنه از سرتا تو از بیسری شوی سرور
هر که از عشق می زند نفسیکی بود در سرش دگر هوسی
الاف بیهوده زو قبول مکنحال باید گواه دل نه سخن
به زبان کار بر نمی آیدکرم و ذوق دل همی باید
چیست دانی نشان این معنیباختن مال و جاه بیدعوی
دست بگشادن و زبان بستنره بریدن به دوست پیوستن
طالب در به وقت غوطه زدنمی رود کف گشاده بسته دهن
تو به دریای عشق غوطه زنانچه روی بسته کف گشاده دهان
هر که زین بحر طالب گهر استاجتهادش مناسب گهر است
شود از بند جان و تن آزادمی کند غوصه هرچه بادا باد
این چنین جوی گوهر شهوارورنه خرمهره را خر از بازار
التفاتی اگر به جان دارییا تعلق به این جهان داری
از محبت هنوز بی خبریبی خبر نام عشق چند بری
به زبان راز دل من پیداعشق خود هست بی زبان گویا
مهره دل چو مهر دوست ببردمهربان گشت زنده یی که بمرد
زنده عشق عین جان باشدسخنش بی زبان روان باشد
کهنه جانی فدای جانان کنتا تو را تازه جان ببخشد کن
در جهانی که جان همی باردنیم جانی که در حساب آرد
عاشقان چون کنند جان افشانجان خود نیز در میان افشان
جان که بهر نثار جانان استپیش اصحاب ذوق جان آن است
عاشقانی که محرم یارندخازنان کنوز اسرارند
گرچه مستند نیک باخبرندهستی خویشتن عدم شمرند
عاشقی گر زغایت مستیکند آغاز دعوی هستی
سخن از جان جان شنو نه زتنکه به او زیید این سخن گفتن
پادشاه است در حساب نه تختمثل تخت هست همچو درخت
کامد از جانب درخت ندیالیک موسی شنید از مولی
اوست سبحانی و انا الحق گویاولیا راست آب او در جوی
هستی اور است نیستی ما رابیش نیست از نمود اشیا را
اوست موجود و کاینات ازوفاعلم أنه لا وجود الا هو
این معانی که در بیان آمدگرچه راحت فزای جان آمد
به حدیثی چنین دقیق و لطیفنتوان کرد عشق را تعریف
در نیابند عشق را به سخنذوق دل را همی مشاهده کن
گر کنی سالها حدیث شکراز حلاوت مذاق را چه خبر
آن که وقتی شکر چشیده بودنوق آتش به جان رسیده بود
بی سخن باخبر بود زشکراین چنین است حال حسن و نظر
سمع از آواز خوش مشام از طیبمی رسانند هم به روح نصیب
هرگز این ذوقهای وجدانییافتن از حروف نتوانی
گر دهد آفریدگار لطیفبنده یی را ز لطف خود تشریف
از محبت دلش شود آگاههمچو یوسف شود ز چاه به جاه
ای کریمی که جان همی بخشیاین جهان و ان جهان همیبخشی
جان ما را ز عشق جانی بخششکر انعام را زبانی بخش