شمارهٔ ۱۳ - فی مذمه الشهوه
گفتن از بهر کار در کار استورنه اینجا چه جای گفتار است
مهر مجنون و گرمی فرهادتا قیامت کنند مردم یاد
ذکر لیلی و قصه شیرینبهر آن است چون شکر شیرین
که به شهوت نظر نیالودندنیک نفسان پاک رو بودند
غرض از مهرشان نبد خامیبهره هر دو شد نکونامی
مهر محمود با جمال ایازگشت مشهور روزگار دراز
دید بسیار دیدهٔ ایاممیل شاهان به رنگ و بوی غلام
حال ایشان کسی نیارد یادباد میدان هوای تن را باد
فوق محمود بود روحانیماند باقی چو جسم شد فانی
نیک نامی و ذکر باقی خواهکافرین باد بر دل آگاه
بشنو از پیر کار دیده سخندل در گل فتاده را برکن
مدد از صحبت لطیفی جویکآب حیوان رود و راه در جوی
نرم خویی و گرم گفتاریدانش بی غبار پنداری
قدمش بند بسته بگشادهکرمش آرزوی جان داده
همچو خورشید ذات او روشننه چو ابر سیاه تر دامن
جانش ایمان و علم پروردهعشقش از جان و تن برآورده
این هنرها اگر نیاید جمعمکن از جست و جوی دل را منع
پیش هر کس که این هنریابینیستی کن مگر که دریابی