شمارهٔ ۱۲ - فی مذمه الدنیا
آرزوهاست در دلت پنهانانها من سلاسل الشیطان
که به دوزخ بدان کشند تو راان تکن منکر فسوف تری
دل به دنیا چو مشتغل گرددجوهرش تیره تر ز گل گردد
دل که می گردد از هوا خالیاز محبت می شود حالی
دل که میگردد اندرو گلهایدل مخوانش که هست مزبلهای
کوه اندوه مینهی بر دلتا کنی قطعهای زمین حاصل
دل که معشوق او مدر باشدآن دل از عشق بیخبر باشد
سیم کان روغن چراغ دل استزر که آب روان باغ دل است
هرکه این هردو را کند حاصلروشن و تازه باشد او را دل
لیک شرح دل عوام است اینوصف انسان ناتمام است این
هرکه از آفتاب نور اللهدل و جانش منور است چو ماه
در پی سیم و زر کجا پویدروشنایی ز نور حق جوید
حرص و دل هردو در یکی سینهروی زنگیست پیش آیینه